بعد از ظهر دوشنبه مجددا" با جناب امانی همراه شدم و از دو مسیر جدید به قله صفه رفتم.


در این برنامه که همسر محترم جناب امانی هم حضور داشتند از مسیر جدیدی که بین مسیر کابل و مسیر انجیر کوتاه قرار داره به آبشار رسیدیم ؛ یه شکاف با شیب عمودی که دو سه مرحله دست به سنگهای قشنگ داره. ظاهرا" برای این مسیر اسمی انتخاب نشده. من خودم اسم " امانی 2 " رو براش انتخاب کردم. با رسیدن به آبشار به موازات تله کابین جلو رفتیم و از زیر مسیرهای گل یخ ، دی و بهمن عبور کردیم و به مسیر " تخت آموزش " رسیدیم. تخت آموزش مسیر جالبی است که متشکل از صعود از یه شکاف ( که کمی بیشتر از عرض شونه ها پهنا داره و ارتفاعش یه 15-10 متری میشه ) و کمی هم تراورس و صعود روی سنگ. وقتی به آخر مسیر میرسیم ، تازه کوهپیمایی برای رسیدن به قله شروع میشه.

 

بلافاصله پس از برگشت به خونه ، رفتم به جلسه ی گروه چکاد. برخلاف جلسه ی قبلی گروه ، جلسه ی این دوشنبه خیلی خلوت بود بگونه ای که تقریبا" جلسه ای برقرار نشد اما چون بنا داشتم در برنامه ی سنگنوردی روز سه شنبه ی گروه شرکت کنم ، با سرپرست برنامه ( جناب آقای محسن بزرگزاد ) صحبت و هماهنگی کردم.

 

از جلسه ی چکاد به مسجد محل رفتم. مراسم جشنی به مناسبت نیمه ی شعبان در حال برگزاری بود و تمام اعضای خانواده ما هم در این برنامه حضور داشتند. هر موقع نیمه شعبان میرسه ، یاد گذشته های نسبتا" دور و یه شهید والا مقام می افتم. در دوره ی نوجوانی و سالهای قبل از انقلاب ، در محله ی ما در تهرون ، یه آقا سیدی بود بنام سید علی اکبر شیرازی که بخاط شغلش ( کفاشی ) همه بهش " سد کفاش = سید کفاش " میگفتند. این بنده ی صالح خدا ، مغازه ی کوچکی داشت که با واکس زدن و تعمیرات کفش ، نون حلالی برای امرا معاش بدست می آورد. جلوی مغازه اش یه مخزن آب گذاشته بود که در ایام گرم هوا ، صبح به صبح دو تا قالب یخ بزرگ میخرید و مینداخت توی این مخزن و تا غروب ، آب خنکی رو برای رهگذران فراهم میکرد. خیلی وقتها من و بچه محل ها ، این آب خنک رو به آب خنک خونه ترجیح میدادیم.

نیمه ی شعبان که نزدیک میشد ، سید کفاش میرفت بازار و با هزینه ی شخصی ، نخ و پرچم کاغذی و سیریش میخرید. من و چند نفر دیگه از بچه محل ها با این وسایل که سید در اختیارمون میذاشت ، پرچمها رو با فاصله ی معین روی نخها میچسبوندیم و دسته بندی میکردیم. چند روز مونده به نیمه ی شعبان ، این پرچمها رو با کمک سید ، از اول کوچه ( نزدیک مغازه ی سید ) تا دم در مسجد محل نصب میکردیم. سالهای بعد ، گروهی بجای این پرچمها ، ریسه های برقی رو در کوچه ی ما نصب کردند و بریز و بپاش و .... اما زیبایی و لطافت پرچمهای کاغذی سید کفاش یه چیز دیگه بود....

شبی ، در همون سالهای اول انقلاب که ترور صغیر و کبیر در دستور کار برخی گروههای سیاسی قرار گرفته بود ، سید توی مغازه ی کوچکش کار میکرد که فرد یا افرادی ، نارنجک به داخل مغازه انداختند و .... روحش شاد

 

با اینکه روز دوشنبه استراحتی نداشتم و ساعت 24 به خواب رفتم اما نمیدونم چرا مرتب از خواب میپریدم ؛ ساعت 2 ، 3 ، 3.5..... بالاخره ساعت 04:10 از خواب بیدار شدم. ابزار سنگنوردی رو شب قبل آماده کرده بودم. صبحونه رو آماده کردم و فرزندم رو بیدار کردم. ساعت 5 صبح در محلی که قبلا" تعیین شده بود حاضر شدم و دقایقی بعد به راه افتادیم. در این برنامه یه گروه 12-10 نفره از دوچرخه سواران حرفه ای هم حضور داشتند که فاصله 25 کیلومتری تا محل سنگنوردی رو رکاب زدند. فکر میکنم بیش از 20 نفر در این سنگنوردی مشارکت داشتند.

سنگنوردی در محل چشمه لادور ( شمال غرب خمینی شهر ) انجام شد. سرپرست برنامه ، سه مسیر سنگنوردی رو انتخاب کردند ؛ یک مسیر فنی که رول نداشت و باید ابزار حمایت توسط سنگنوردی که صعود میکرد نصب میشد ، یک مسیر رول کوبی شده و یه مسیر برای صعود به روش قرقره. ماهرترین سنگنوردان حاضر در جمع  ، صعود با نصب ابزار رو آغاز کردند. در همون موقع ، سرپرست گروه بقیه ی افراد رو جمع کرد و در مورد  ابزار و چگونگی نصب اونها توضیح داد. سپس همه بصورت عملی ، این ابزار رو در شکافها و سوراخهایی که روی سنگها بود ، نصب کردند.

یه کارگاه در بالای صخره ای بزرگ نصب شده و طناب حمایت رو بهش وصل کردند. از این طناب برای صعود به روش قرقره استفاده شد. اولین نفری که بالا رفت من بودم و کسی که من رو حمایت میکرد ، دوستی بود که فکر میکنم برای اولین بار اینکار رو انجام میداد. طناب حمایتم در اکثر اوقات شل و آزاد بود! اما همین عامل باعث شد که این صعود رو با دقت و قدرت زیادتری انجام بدم تا پاندول نشم.

 

این مسیر شیب بسیار تند و نزدیک به عمودی داشت که در دو قسمت کمی منفی هم میشد ( بخصوص آخرین قسمت مسیر ). در مقایسه با مسیر شاه نشین صفه ، مسیر امروز بلندتر و به مراتب فنی تر بود. یه مشکل دیگه ، ریزشی بودن چند قسمت از مسیر بود. خوشبختانه تمریناتی که در آتش نشانی و صفه دارم باعث شد این مسیر رو خیلی خوب طی کنم. در آخر مسیر ، یه شکاف تنگ بود که حدود دو متر ارتفاع داشت. عرض این شکاف کم بود و بدن رو نمیشد داخلش قرار داد. سنگهای داخل شکاف هم تماما" ریزشی و سست بودند. کارگاه بالای همین شکاف بود. جای پای مناسبی وجود نداشت و دست به هر سنگی میزدم یا لق میزد ، یا کنده میشد. ناچار شدم دستها رو تا آرنج داخل شکاف ببرم و از هر دوطرف پرس کنم و بدنم رو نزدیک شکاف ، به سنگها بچسبونم. به هر زحمتی بود این دو متر رو بالا رفتم اما خراشیدگیهای متعددی روی دستهام ایجاد شد. وقتی پایین اومدم ، چند نفر ( از جمله فرزندم  ) رو برای صعود از این مسیر حمایت کردم. دومین مسیری که بالا رفتم ، مسیر نسبتا" راحتی بود. کار خاصی نداشت. بالا رفتیم و با یه تراورس معمولی ، به پایین برگشتیم.

ساعت نزدیک 13 شده بود که کار به پایان رسید و برگشتیم. برنامه ی جالبی بود. نظم و انضباط و برنامه ریزی خوبی داشت. تمام اعضای گروه در برنامه مشارکت فعالی داشتند. بین اعضای گروه هم هیچ تفاوتی نبود و همه گوش به فرمان سرپرست بودند و سرپرست هم به کار همه نظارت میکرد. برای هر مسیر یه نفر مسئول تعیین میشد و با نظارت و راهنمایی او ، افراد کارشون رو انجام میدادند.

 

امروز یه درس مهم در سنگنوردی یاد گرفتم. شنیدید که میگن " امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودید " ؟ امروز یاد گرفتم که هر دستگیره ی مناسب دست ، لحظاتی بعد میتونه یه جای پای مناسب باشه. پس نگاه ما به گیره های دست ، باید هم برای دست گیری و هم جای پا باشه و اونها رو خوب به ذهن بسپاریم تا وقت و انرژی کمتری مصرف کنیم.

 

وقتی برگشتم خونه ، از شدت خستگی عین بیهوشها افتادم زمین. خواب سنگینی داشتم و همین باعث شد متوجه تماس یه دوست که از راهی دور تماس گرفته بود ( البته اگر ایشون بوده باشند ) نشدم ؛ شرمنده....

 

 

 

 

 

 

سرپرست گروه در حال آموزش ابزار

 

 

 

آزمایش نصب ابزار توسط افراد حاضر در برنامه

 

 

 

یکی از سنگنوردان حرفه ای گروه در حال صعود با ابزار. او ابزار حمایت رو داخل شکاف بین سنگها نصب و محکم میکنه