خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 7 )

صبح روز دوم زیارت روضه نبوی رو از طرف بستگانم انجام دادم و همراه با پدرم به بقیع رفتم. چند دقیقه ای در جوار مرقد چهار امام توقف کردیم و بعد در پیاده روها حرکت کردیم. شاید بخاطر SMS که از برادرم دریافت کرده بودم ، این بیت مشهور به یادم اومد که :

یا فاطمه من عقده ی دل وا نکردم

گشتم ، ولی قبر تو را پیدا نکردم

بعضی وقتها یه کلمه ، یه جمله ، یا یه بیت شعر کار یه کتاب رو انجام میده ( و یا کار یه منبر تمام عیار ) .

تقریبا" در وسط بقیع ، توقف کردیم تا منظره جالب بقیع و مسجد النبی رو ببینیم. منظره ای تماشائی از سادگی بقیع و شکوه مسجد. تصمیم گرفتم روز بعد از این زاویه چند عکس بگیرم. تعداد بسیار زیادی کبوتر ، زائر بقیع هستند. یه موقعهایی ، آدم به این کبوترها حسودیش میشه که خیلی راحت میتونند کنار هر مزاری بشینند و زیارت کنند. ابیات مختلف همینطور به ذهنم خطور میکنه :

قربون کبوترای حرمت ، منم میخوام

کفتری باشم که تنها ، تو منو هوا کنی

دلم و گره زدم به پنجره ات ، دارم میرم

دوست دارم وقتی میام ، زود گره ها رو وا کنی

خانمها اجازه ندارند به بقیع وارد بشند ، برای همین صبحها در بین الحرمین مدینه ، ازدحام زائرین ( که بیشتر بانوان هستند ) خیلی چشمگیره. مامورین سعودی از توقف طولانی مدت کاروانها بخصوص اگه در مسیرهای تردد باشه جلوگیری میکردند. البته حداقل در این مواردی که من شاهد بودم سعی داشتند اینکار رو همراه با احترام انجام بدهند ( مگر در مواردی که کاروانها گوش به حرف کسی نمیدادند و میخواستند کار خودشون رو بکنند ). حوالی ظهر به خانمها اجازه داده میشد تا چند متر دیگه به بقیع نزدیکتر بشند تا بتونند از پشت دیوار ، نگاهی به درون بقیع بندازند. این هم برای خانمها غنیمت بود چون میتونستند مرقد چهار امام رو ببینند. حکایت عشق و عاشقیه دیگه ؛ همینه. برای عاشق ، هر قدم نزدیکتر شدن به یار ، یه دنیا ارزش داره. شاید بعضیها نتونند این حس و حال رو درک کنند ؛ حق دارند. برای درک حال و روز عاشق ، باید عاشق شد و عاشق موند تا درک کنیم چی توی دل یه عاشق میگذره :

گفتم که ز عاشقی سخن گوی

گفتا که چو ما شوی ، بدانی

در بقیع چند نفر از روحانیون وهابی که به قرآن ، حدیث و زبان فارسی مسلط بودند ، هر روز برای جمعیت زائرین سخنرانی میکردند و اونها رو از زیارت قبور برحذر میداشتند. بعضی از زائرین هم بدون اینکه تسلطی به قرآن و حدیث داشته باشند می ایستادند و با اونها بحث میکردند ، هر چند که اگر به این علوم تسلط هم داشتند بحث کردن فایده ای نداشت. حکایت بقیع و زائر بقیع ، فقط حکایت عشق و عاشقیه.......

آتش عشقم بسوخت خرقه طاعات را

سیل جنون در ربود رخت عبادات را

مساله ی عشق نیست در خور شرح و بیان

به *که به یک سو نهند لفظ و عبارات را

دامن خلوت ز دست کی دهد آنکو که یافت

در دل شبهای تار ذوق مناجات را

دوش تفرج کنان خوش ز حرم تا به دیر

رفتم و کردم تمام سیر* مقامات را

جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر

مستم و گم کرده ام راه خرابات را

غیر خیالات نیست عالم و ، ما کرده ایم

از دم پیر مغان رفع خیالات را

خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل

هر نفسی میکنند سیر سموات را

در سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز

از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را

وحدت از این پس مده دامن رندان ز کف

صرف خرابات کن جمله ی اوقات را

( به = بهتر ) ( سیر = طی طریق ، عبور ، رفتن )

( شعر از : طهماسب قلی خان وحدت کرمانشاهی )

با دیدن و یا درک کردن هر اثر و نشانه ای از معشوق ، آتش عشق در دل عاشق شعله ور تر میشه. در مدینه و بقیع تا دلت بخواد اثر و نشونه میتونی ببینی و پیدا کنی. حکایت سوختن در اینجا بخاطر غم و غصه و غربت و این جور چیزا نیست. اشک مدینه اشک شوقه ، سوختن مدینه ، سوختن توام با شادی و سرور و انبساط خاطره. توی مدینه یه حال وجد و سما بهت دست میده. تنها چیزی که در مدینه غم و غصه برات میاره ، دور شدن و خارج شدن از این شهره و نه چیز دیگه.