خوندن پیام یه آشنای عزیزتر از جان و دیدن اسم یه خیابون ، خاطراتی دور رو برام تازه کرد.


همیشه وقتی به ماجرای مهاجرتم از تهرون به اصفهان فکر میکنم ، میبینیم به دلایل بسیار زیاد از تصمیمی که گرفتم راضی ام. با اینکه از مادر و خواهران و برادرم و دوستان دوران جوانیم دور شدم ولی به هر صورت ، در طول سال فرصتهای متعددی پیش میاد که میتونم با این عزیزان دیداری دوباره داشته باشم. شاید تنها چیزی که بخاطر مهاجرت به اصفهان از دست دادم و در این سالها ، غم از دست دادنش هنوز روی دلم مونده ، شبهای رمضانی تهرون و لحظات فراموش نشدنی حضور در کنار پیر و مرشدی یگانه باشه....

 

دیشب در کوهپیمایی یادی دوباره از اون شبها کردم و امروز با دیدن اسم خیابون تختی ، قلب مشتاقم سوار بر بالهای پرنده ی خیال و آرزو ، خیابونها و کوچه های یه محله ی قدیمی در جنوب تهرون رو طی کرد و کنار یه خونه ی سنتی ایرانی نشست و چشم به در و پیکر اون خونه انداخت...... خونه ای که حدود بیست و سه چهار سال پیش در یه شب پاییزی ، برای اولین بار در اون وارد شدم و بزرگی رو ملاقات کردم که در طول سالهای بعد ، تغییری غیر قابل تصور در زندگی و افکارم ایجاد کردند....

 

یادش بخیر ؛ اون خونه بقدری در کانون توجه من قرار گرفته بود که در ایامی نسبتا" طولانی ، بیشتر وقتم رو اونجا بودم و فقط برای خوابیدن و استراحت کردن به خونه ی خومون برمیگشتم. خاطرات فراوونی از اون ایام برام باقی مونده که این خاطرات ، گرانبهاترین یادگاریهایی است که از دوران جوانی در گوشه ی قلبم جای دادم و هر از گاهی ، یکایک اونها رو از نظر میگذرونم.

 

از جمله ی اون خاطرات ، شبهای رمضانی در شمیرانات تهرون بود. در اون زمان ، پیر و مرشد ما از اذان مغرب تا اذان صبح چندین سخنرانی در محافل مختلف داشتند. از جمله ی این سخنرانیها ، دو سخنرانی ویژه بود که در مناطق دزاشیب و نیاوران برگزار میشد ؛ چه صفایی داشت نشستن در مجلسی که سخنرانش حرفهایی بزنه که به عمرت نشنیده باشی و کلمه به کلمه اش به دلت بشینه و احساس کنی در موقعیتی قرار گرفتی که اگر بخوای میتونی چشم دلت رو باز کنی......

در تمام طول عمرم ، فقط یه بار ، لذت شب قدر رو چشیدم. شیرینی اون شب قدر به اندازه ای زیاد بود که هنوز هم بعد از گذشت این همه سال ، کامم معطر و شیرین از اون شب قدر است که در محضر پیر و مرشدم بودم...... وقتی از اون مجلس برمیگشتیم ، آفتاب در حال طلوع بود. گیج و حیرون اما سرخوش و شاد بودم ؛ در حال قدم زدن به طرف همون خونه ی بیاد موندنی . نمیدونستم خوابم یا بیدار ، مستم یا هوشیار...... پیر ما در همون حال قدم زدن شروع کردند به خوندن اشعاری از حاج میرزا حبیب خراسانی که مطلع دو بند از اون اشعار این بود :

 

1-

باده ی وقت سحرت نوش باد

نوشتر امشب می ات از دوش باد

 

2-

دوش بگو باده کجا خورده ای

مست شدی ، باده چرا خورده ای

 

تا اون زمان ، این اشعار رو بارها و بارها خونده بودم اما در اون بامداد خاص بود که معنای حقیقی این شعر رو بخوبی میفهمیدم و با خوندن هر بیتش ، سرشار از شور و نشاط میشدم.

 

بعد از اون رویداد عجیب ، این حس و حال و رو دو بار دیگه تجربه کردم ؛ یکی در زیارت عتبات عالیات و در کنار مضجع شریف حضرت موسی ابن جعفر و حضرت جواد الائمه علیهما سلام و دیگری در اولین ساعات حضورم در مکه ی مکرمه و پس از اتمام اعمال عمره ی مفرده ( دقیقا" همون حالت اون شب قدر استثنایی رو داشتم ؛ مست و سرخوش بودم و خودم رو در اون لحظه واصل میدیدم ).....

 

یادش بخیر..... خدا کنه تا قبل از مهاجرت اصلیم ، باز هم درک این مستی و سرخوشی نصیبم بشه ؛ انشاءالله