بعد از مدتها ، بامداد امروز یه خواب روحانی دیدم.


بعد از اذان صبح ، دقایقی رو مطالعه کردم تا برای مطلبی که میخوام امشب بنویسم ، چند کلمه و جمله ی کوتاه پیدا کنم. حدود ساعت 6 صبح بود که بخواب رفتم. زنگ ساعت رو برای 07:30 تنظیم کرده بودم. در عالم رویا خواب دیدم که :

 

توی همون کوچه پس کوچه های محله ی قدیمی تهرون که خونه ی پدریم اونجا است با سلمان قدم میزدیم. سلمان اسم یه دوست دهه شصت منه که هنوز هم با هم رفیقیم و همیشه یه پای ثابت خوابهای معنوی من بوده. آدم با نشاط و سر زنده ای است که در عین حال اهل دله و حالات و تفکرات معنوی زیادی داره.

دیشب خواب دیدم که دارم با سلمان از زمین فوتبال شهید باباخانی ( که نزدیک محله ی ما بود ) به سمت خیابون تهران شرق و کوچه ی مسجد میایم. موضوع صحبت ما هم حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس علیه السلام بود. به سلمان میگفتم : من ارادت زیادی به آقا ابوالفضل دارم. علاقه ام به ایشون حساب نداره. نمیخوام بگم بیشتر از امام حسین علیه السلام دوسش دارم اما میتونم بگم کمتر از این حد هم نیست..... سلمان هم حرفهایی زد که یادم نمونده..... فقط یادم هست که بغض کرده بودم....

قدم زدیم تا به نزدیک مسجد رسیدیم. قسمتی از خونه های قدیمی رو خراب کرده بودند و دو محوطه ی باز اونجا بود. سلمان گفت : علی یادته به شوخی میگفتم وقتی خدا یه موقع از خدایی کردن خسته بشه ، اگه آقا ابوالفضل بشینه جای خدا....... کلام سلمان که به اینجا رسید بغضم ترکید اما نمیتونستم بلند گریه کنم. گفتم : سلمان جان ؛ بخودش قسم اگه اینجوری بشه من از خجالت میمیرم.....

 

گلوم درد گرفته بود و نفسم داشت بند می اومد. گفتم : سلمان ؛ میخوام داد بزنم و بگم این آقا رو چقدر دوست دارم. از اینجا بریم به .....

 

با گفتن همین کلمه آخر از خواب بیدار شدم. توی راه منزل تا اداره به این بحر طویل گوش میدادم :

 

میزنم دم ز علمدار رشید حرم عشق

شه با کرم عشق

مه محترم عشق

صفای قدم عشق

همان یار که گشته صنم عشق

چکد از لب او بر لب پیمانه نم عشق

همان شاه که باشد سر دوشش علم عشق

نگار دل زارم

صفا بخش مزارم

بجز عشق جمالش به دل خویش ندارم

قرارم

بهارم

شعارم

همه دار و ندارم

که باشد به شب اول قبرم به کنارم....