خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 11 )

غروب به مسجد شجره رسیدیم. غسل مستحبی برای محرم شدن رو در هتل انجام داده بودیم. در مسجد شجره هم محلی برای اینکار وجود داشت که تمیز و مرتب بود. کاروانها دسته دسته و گروه گروه به این مسجد وارد میشدند. برای محرم شدن باید علاوه بر پوشیدن لباس احرام و نیت کردن ، ذکر معروف " لبیک ، اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک ، ان الحمد و نعمة لک و الملک لا شریک لک لبیک " رو گفت. بسیار علاقه مند بودم که این ذکر رو دسته جمعی بخونیم. اینجوری شور حال دیگر افراد باعث مضاعف شدن شور و حال درونی آدم میشه. ولی به هر تقدیر کاروان ما تنها کاروانی بود که افرادش بصورت انفرادی این ذکر رو گفتند و محرم شدند. من در مدت یکی دو ساعتی که در مسجد بودیم در جمع کاروانهای مختلف حاضر میشدم و از هر گلستانی گلی میچیدم. اول کار گفتن این ذکر برام سخت بود ، اما یه نیروی خدادادی کمک میکرد که اینکار رو انجام بدم. وقتی محرم شدم ، دیگه خودم رو دعوت شده حس میکردم و برای رسیدن به مکه لحظه شماری میکردم. هیجان فوق العاده ای در درونم بوجود اومده بود. خیلی از افرادی که اونجا بودند همین حالت رو داشتند ، حتی اونهایی که برای چندمین بارشون بود که به زیارت اومده بودند. رسیدن ما از تهران تا مدینه فقط 2.5 ساعت طول کشیده بود اما حالا برای رفتن به مکه باید با مسیری 420 کیلومتری رو در زمان حدود 5 ساعت و با اتوبوس طی کنیم. کسانی که در وادی عشق قدم زده باشند حتما" درک کردند که کرشمه های معشوق و به تاخیر انداختن لحظه ی دیدار چه به روز عاشق میاره......

پس از محرم شدن ، باید در مسجد شجره می موندیم تا زمان اقامه نماز مغرب فرا برسه. خوندن اولین نماز با لباس احرام برای بسیاری از زائرین توام با اشک شوق بود. همه یک دست سفید پوش ، و با ساده ترین شکل پوشش. صحنه ی بسیار بسیار زیبایی بود. امام جماعت مسجد هم صدای دلنشینی داشت. نماز عشاء رو هم بعضی ها به جماعت خوندند و سوار اتوبوسها شدیم. راننده ما در همین محل اتفاقی براش افتاد و دستش آسیب دید. نتیجه این شد که اتوبوس ما آهسته تر از بقیه حرکت میکرد. هر چه شور و هیجان ما برای زودتر رسیدن بیشتر میشد ، سرعت حرکتمون کمتر و کمتر. توقف چند دقیقه ای در بین راه برام به اندازه چند روز گذشت. تابلوها کم شدن فاصله رو 10 کیلومتر به 10 کیلومتر اعلام میکردند. 400 ، 300 ، 200 ، 100 و همینطور نزدیکتر و نزدیکتر. خسته بودم اما نمیتونستم بخوابم. انتظار ، خواب رو از چشمام دور کرده بود و به تنها آروزیی که در اون لحظه داشتم فکر میکردم.

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى

چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى؟

به كسى جمال خود را ننموده‏ ايى و بينم

همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گویی

غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

تو ببر ( bebor )سر از تن من، ببر (bebar ) از ميانه، گويى

به ره تو بس كه نالم، زغم تو بس كه مويم

شده‏ ام زناله، نالى، شده ‏ام زمويه، مويى

همه خوشدل اين كه مطرب ، بزند به تار، چنگى

من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مويى

چه شود كه راه يابد سوى آب، تشنه كامى؟

چه شود كه كام جويد زلب تو، كامجويى؟

شود اين كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت

من خشك لب هم آخر زتو تر كنم گلويى؟

بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت

سر خمّ مى سلامت، شكند اگر سبويى

همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويى

نه به باغ ره دهندم ، كه گلى به كام بويم

نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويى

زچه شيخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟

رخ شيخ و سجده ‏گاهى، سر ما و خاك كويى

بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمى

بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويى

نظرى به سوى (رضوانىِ) دردمند مسكين

كه به جز درت اميدش ، نبود به هيچ سويى

(شعر از فصیح الزمان شیرازی – رضوانی)

پدیدار شدن ساختمانهای مسکونی وتابلوهایی که جهت حرکت به طرف مسجد الحرام رو تعیین میکرد ، نوید دهنده ی پایان انتظار بود. ساعت 01:20 بامداد شنبه 22 اردیبهشت اتوبوس ما در کنار هتل محل اقامتمون متوقف شد.....