این کوه صفه همه چیش فریبنده است ؛ فیگورش ، سنگهاش ، مسیرهاش و حتی اسم مسیرهاش!!

دیروز برای اولین بار یه مسیر جدید رو در صفه تجربه کردم. انگار مسیرهای سنگنوردی این کوه تموم نشدنیه و میشه هر روز در یه مسیر جدید دست به سنگ شد. اما چیزی که باعث تعجب اساسی این بنده ی حقیر سراپا تقصیر ( که توی کوله بار کوچیک عشقش ، کوه صفه رو هم جا داده !!) شد ، اسمی بود که برای این مسیر انتخاب کردند ؛ مسیر سینه خیز.....


با شنیدن این اسم یاد ایام جنگ و دوران جوانی و نوجوانی افتادم. در سالهای اول بعد از پیروزی انقلاب ، در کانون فرهنگی مسجد محل عضویت داشتم. یه دست لباس خاکی ( رنگش خاکی بود نه خودش !!) بهمون داده بودند که با پوشیدنش احساس میکردیم ژنرال شدیم! یه بیابون وسیع در نزدیک محله ی ما بود که یه روز در میون ( یا به قول اصفهانیها یه روز نه یه روز ! ) میرفتیم اونجا برای تمرین تاکتیک. در قسمتی از این زمین ، شیارهای عمیق و پهنی وجود داشت ؛ اونقدر عمیق و پهن که میشد به راحتی توش دراز کشید و مخفی شد. طول این قسمت از بیابون حدود 200 متری بود و ما رو هر روز توی چنین فضای پر دست اندازی ، سینه خیز میبردند. اونجا بقدری دست و پامون خراشیده شد که نگو و نپرس.

جای دیگه ای که سینه خیز تمرین میکردیم زمینی بود که داخلش با میله و سیم خاردار ، یه دالون پهن اما بسیار کم ارتفاع درست کرده بودند. ارتفاع این دالاون اونقدر کم بود که اگه یه نموره بدنمون رو بالا می آوردیم به سیم خاردار گیر میکرد. اونجا باید به سرعت و در حالی که مسئولین آموزش مرتب بغل گوشمون تیراندازی میکردند سینه خیز میرفتیم. اونقدر در سینه خیز رفتن حرفه ای شده بودیم که حرکاتمون بی شباهت به مار نبود!

 

دیروز فکر میکردم باید یاد دوران قدیم رو زنده کنیم و کلی سینه خیز بریم اما وقتی توی مسیر قرار گرفتیم ، یه سه چهار متری سینه خیز راحت رفتیم و تموم شد؟!!! بعد از این سینه خیز رفتن ، وارد مسیر دست به سنگی شدیم که همش تنوره و شیب عمودی و خفن بود. مسیرها کوتاه کوتاه بودند اما باید با دقت و قدرت ازش بالا رفت. میپرسیدم اسم این قسمتها چیه؟ جناب امانی هم میگفتند: سینه خیز!! من هم مونده بودم که آخه ما داریم راست راست میریم بالا و تنها جایی از بدنمون که روی سنگ نیست ، سینه است. پس چه جوری اسمش هنوز سینه خیزه؟؟!!

 

موقع بالا رفتن از دومین قسمت مشکل مسیر ، یه بار پای چپ رو به جای پای راست روی گیره قرار دادم. برای حفظ تعادل بدنم دستم رو برای گرفتن گیرها دراز کردم ، دستم از بین یه بوته خار خشک شده باید رد میشد. در اون لحظه به تنها چیزی که فکر نمیکردم اون خارها بود. وقتی اون قسمت رو رد کردم و بالا رفتم تازه متوجه شدم دستم میسوزه و خراشهای زیادی برداشته.

 

بنا شده پنج شنبه هم همین مسیر رو بریم. انشاءالله اگر عمری باقی بود ، این مسیر رو مستند میکنم و عکسها رو پنج شنبه شب در وبلاگ میذارم تا با این مسیر ناآشنا ، آشنا بشید. این مسیر سرشار از سنگهای سست و ریزشی است. دیروز سنگی کوچیکی ( که حدود یه وجب طول داشت ) رو به آقا مجتبی نشون دادم و گفتم ببین دور تا دورش شکاف داره و ممکنه کنده بشه. دست انداختم زیر این سنگ و هنوز فشار نداده ، سنگ از جاش کنده شد. زیر اون رو دیدم و متوجه شدم فقط و فقط با یه لایه ی خیلی نازک از گل خشک شده تا بحال سر جاش باقی مونده و این لایه حتی میتونست با یه باد تند ، شکسته بشه و سنگ بیفته پایین. از این مدل سنگها غلطان!! در این مسیر به تعداد زیادی وجود داره.....