تا چند سال قبل در وسط یکی از میادین اصلی شهر اصفهان ( دروازه شیراز ) مجسمه ی یکی از اساطیر ایران باستان نصب بود ؛ کاوه آهنگر....

برای احداث تونلهای قطار شهری ، این میدان حفاری و مجسمه ی کاوه به انبار منتقل شد. بهار سال 82 در این میدان از مجسمه ی کاوه عکس گرفتم. امشب عکسهای قدیمی رو مرور میکردم تا رسیدم به عکسهای این مجسمه. علاقمند شدم تا داستان کاوه رو پیگیری کنم. اصل داستان در شاهنامه ی فردوسی روایت شده و در عصر حاضر ، شاعرانی که در زمینه ی شعر نو فعالیت میکنند هم به این داستان پرداخته اند. در اینجا بخشهایی از روایت حمید مصدق ( منظومه درفش کاویان – چاپ اول سال 1340 ) رو از این داستان مرور میکنم.

زمانی که فرزندانم کوچکتر بودند ، بعضی شبها داستانهایی از شاهنامه رو براشون میخوندم. امیدوارم سنت قصه گویی از فرهنگ مردم ما فراموش نشه و باقی بمونه. با این قصه ها و داستانها ، فرهنگ و آداب و تفکرات ایرانیان ، سینه به سینه از نسلی به نسل بعد منتقل میشد...


زمانی دور

در ایرانشهر

همه در بیم

نفس در تنگنای سینه ها محبوس

همه خاموش

 

و هر فریاد در زنجیر

و پای آرزو در بند

هزار آهنگ و آوای خروشان بود و شب خاموش

فضای سینه از فریادها پر بود و لب خاموش

 

و باد سرد

            چونان کولی ولگرد

به هر خانه ، به هر کاشانه سر میکرد

و با خشمی خروشان

شعله ی روشنگر اندیشه را

می کشت

 

شب تاریک را تاریکتر میکرد

 

در آن دوران

در ایرانشهر

همه روزش چو شبها تار

همه شبها ز غم سرشار

 

نه در روزش امیدی بود

نه شامش را سحرگاه سپیدی بود

نه یک دل در تمام شهر شادان بود

 

خوراک صبح و ظهر و شام ماران دو کتف آژدهاک پیر

مدام از مغز سرهای جوانان

-          این جوانمردان – ایران بود

جوانان را به سر شوری است طوفانزا

امید زندگی در دل

ز بند بندگی بیزار

و این را آژدهاک پیر میدانست

از اینرو بیشتر بیم و هراسش از جوانان بود

 

لب هر در

به روی کوچه ها آهسته وا میشد

و از هلیز قلب خانه ها با خوف

سراپا واژه ی انسان رها میشد

 

هزاران سایه ی کمرنگ

در یک کوچه با هم آشنا میشد

طنین میشد

صدا میشد

صدای بی صدایی بود و

فرمان اهورایی

 

بپا خیزید !

کف دستانتان را قبضه ی شمشیر می باید

کماندارانتان را در کمانها تیر می باید

شما را عزمی اکنون راسخ و پی گیر می باید

 

شما را این زمان باید

دلی آگاه

همه با همدگر همراه

نترسیدن ز جان خویش

روان گشتن به رزم دشمن بد کیش

نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان آزار

شکستن شیشه ی نیرنگ

بریدن رشته ی تزویر

دریدن پرده ی پندار

 

اگر مردانه روی آرید و بردارید

            از روی زمین از دشمنان آثار

شود بی شک

تن و جانتان ز بند بندگی آزاد

دلها شاد

تن از سستی رها سازید

روانها را به مهر اورمزدا آشنا سازید

از آن ماست پیروزی

 

خدای عهد و پیمان ، میترا ؛

            پشت و پناهم باش

بر این عهد و بر این میثاق

گواهم باش

در این تاریک پر خوف و خطر

خورشید راهم باش

 

خدای عهد و پیمان ، میترا ؛

دیر است ، اما زود

مگر سازیم بنیاد ستم نابود

به نیروی خرد از جای برخیزیم

و با دیو ستم آن سان در آویزیم

و بستیزیم

که تا از بن

بنای آژدهاکی را براندازیم

به دست دوستان از پیکر دشمن

سر اندازیم

و طرحی نو در اندازیم

 

در آن شب از دل و از جان

به فرمان سپهسالار کاوه ، مردم ایران

ز دل راندند

نفاق و بندگی و خسته جانی را

و بنشاندند

صفا و صلح و عیش و شادمانی را

نوازش داد باد صبحدم بر قله ی البرز

درفش کاویانی را