امروز در گروهی 18 نفره از مسیر انجیر کوتاه به آبشار رفتیم و بعد از آن راهی مسیر آموزش. در مسیر آموزش ، ما از طریق دالانی نسبتا" تنگ ، طبقه به طبقه بالا میریم. تا زمانی که داخل این دالانها هستیم ، مشکل خاصی نداریم بجز سختی زیاد مسیر و انبوهی از خاک که باعث میشه قدری خاکی بشیم ( خاکی نه به معنای متواضع !! خاک میخوریم اساسی !!). بعد از خروج از دالانها تازه باید دست به سنگ بشیم و از شیبهای تقریبا" عمودی بالا بریم. مستندی از مسیر آموزش و برنامه کوهنوردی امروز در 24 عکس تقدیم حضور میشه.


 

 

 

مراحل اولیه سوار شدن بر سنگ و ورود به دالان طبقه اول مسیر آموزش

 

 

دو نفر در ورودی دالان طبقه اول هستند و یک نفر در طبقه دوم دیده میشود

 

 

دالان طبقه دوم. برای رفتن به طبقه سوم باید از دالان بیرون بیایم. اینکار باید با احتیاط تمام انجام بشه.

 

 

پانورامای کامل شامل ورودی ، طبقه اول و طبقه دوم مسیر

 

 

قرار بود این عکس بدون شرح باشه ؛ اما نمیشه. فکر نکنید آقای رفیعی وسایل زیادی با خودشون به کوه میارن که لازمه اش داشتن 5-4 کوله پشتی است و یا اینکه ایشون خدای نکرده عقده ی کوله داره ؛ خیر. از اونجا که دالانهای مسیر آموزش تنگ هستند ، آقای رفیعی زحمت میکشند و کوله بار تعدادی از اعضای گروه رو به دوش میکشند و از مسیری جداگانه اونها رو به قله میرسونندکه البته یه جور تمرین بدنسازی هم محسوب میشه.

 

 

پانورامای دالانی که طبقه سوم رو به چهارم وصل میکنه

 

 

 

طبقه چهارم مسیر

 

 

پانورامای مسیر عمودی برای رفتن به طبقه پنجم

 

 

 

اینجا طبقه پنجم است

 

 

پانورامای طبقات چهارم و پنجم مسیر

 

 

صعود از دیواره های کوتاه اما عمودی ، برای رسیدن به بالای کوه

 

 

انتهای مسیر آموزش

 

 

پانورامای دیواره ی به ارتفاع حدود 4 متر که بالا رفتن از اون تکنیک و قدرت میخواد ؛ ما که نداریم

 

 

عکسهای اعضای گروه

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس ویژه

 

 

به آقا مهدی عرض کردیم که این عکس چهره شما رو بیشتر شبیه شاعران ترسیم میکنه و به همین مناسبت هم ، شعری رو به این عکس ضمیمه کردم

 

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین ، به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها ، لب حوض
درون اینه ی پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو ، نگاه تو ، در ترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من
چه نیمه شبها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شبها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند
چراغ ، اینه ، دیوار ، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه درین خانه ست
غبار سربی اندوه ، بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من
بجز تو ، یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین ،
ستاره بیمار است
دو چشم خسته ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی

( شعر از مرحوم فریدون مشیری )