خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 13 )

فاصله بین دو کوه صفا و مروه چیزی حدود 500 متر میشه و زائرین باید هفت بار این مسیر رو طی کنند. سعی از کوه صفا شروع و به مروه ختم میشه. با توسعه مسجدالحرام بخشهای زیادی از این دو کوه دیگه از بین رفته و فقط قسمتهایی از کوه صفا رو به همون وضعیت سابقش نگه داشتند. راهرویی عریض در بین این دو کوه ساخته شده تا انجام سعی راحتتر صورت بگیره. در وسط این راهرو دو لاین ویژه برای کسانی که با ویلچر باید حرکت کنند تعبیه شده است. سعی رو معمولا " بصورت پیاده روی معمولی انجام میدن اما قسمتی از مسیر بطول تقریبی 70 متر رو که با نصب دو ردیف مهتابی سبز رنگ در سقف مشخص کردند ، بهتره بصورت دویدن طی کرد ؛ البته این دویدن مستحب است.

تا قبل از این سفر فکر میکردم طواف دور خانه ی خدا باید هیجان انگیز ترین بخش اعمال عمره مفرده باشه. البته حضور در بیت الله الحرام و دیدن کعبه و چرخیدن دور اون شکوه خاصی داره و اگر کسی مثل من بار اولی باشه که به این سفر رفته باشه این شکوه و عظمت براش صد چندانه ، اما با آغاز حرکت در سعی صفا و مروه آنچنان حالی به من دست داد که حتی تصورش برام دشوار بود. این حالت عجیب باعث شد که سعی صفا و مروه برای من به هیجان انگیزین و زیباترین بخش این سفر تبدیل بشه.

از کنار مقام حضرت ابراهیم علیه السلام بسمت کوه صفا راه افتادم. در بلندی کوه قرار گرفتم و نگاهی به زائرین انداختم. داستان هاجر ( همسر حضرت ابراهیم علیه السلام ) رو در ذهنم مرور کردم. وقتی هاجر و فرزندش اسماعیل در این سرزمین تنها ماندند ، تشنگی بر اسماعیل غلبه کرد. هاجر برای یافتن آب به کوه صفا رفت. او به اطراف نگریست و در کوه مروه سرابی از آب دید. به کوه مروه رفت اما چیزی نیافت. مجددا" سرابی از آب در کوه صفا دید و به صفا برگشت. این رویداد 7 بار تکرار شد و هاجر وقتی درمانده از پیدا کردن آب به نزد اسماعیل برگشت ، دید در زیر پای اسماعیل چشمه ای ( زمزم ) جوشیدن گرفته است. حالا من در جایگاهی هستم که هاجر بوده است ، حال باید همان مسیری رو برم که او رفته است. او در جستجوی آب بود ؛ من در جستجوی چه هستم؟ او سرابی از آب دید ، سراب من چیست که باید هفت بار این مسیر را طی کنم؟ نیت کردم و به راه افتادم.....

هنوز قدمهای اولیه رو بر نداشته بودم که این جمله پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در قلبم نقش بست که " رب زدنی تحیرا ". خدایا تحیر من را زیاد کن. چند بار این جمله را تکرار کردم. به مهتابی های سبز رنگ رسیده بودم و شروع به دویدن کردم. مرتب جمله پیامبر را تکرار میکردم و با هر بار گفتن آن احساس سرگردانی در من فزونی می یافت. گویا گم شده بودم و نمیدانستم باید چکار کنم و به کجا بروم. بیادآوری و گفتن یک صفت الهی کافی بود تا مانند هاجر ، حیران و درمانده از سویی به سویی بدوم. اشک پهنای صورتم را پر کرده بود و در این حال ناخودآگاه ذکر " یا دلیل المتحیّرین " بر قلب و زبانم جاری شد ؛ ای راهنما و حجت حیرت زدگان. در تمام مدت سعی این حال و هوا برام باقی موند. وقتی به مروه میرسیدم هرآنچه که برایم واقعی به نظر میرسید تبدیل به سراب میشد ، دنیا ، مال ، مقام ، منزلت اجتماعی ، همه و همه برام سراب میشد. دست خود را خالی میدیدم و حیران و گریان از این فقر و نداری به سوی صفا باز میگشتم. در مسیر فکر میکردم که شاید مدارج معنوی برام باقی بمونه اما وقتی به صفا میرسیدم همه ی این مدارج رو هم سراب میدیدم و بس.

در سر بازار عشق ، کس نخرد ای عزیز

از تو به یک جو ، هزار کشف و کرامات را

 و باز حرکتی دوباره به مروه. با خود می اندیشیدم شاید خدا تنها دارائی من باشد که برایم باقی بماند اما وقتی به مروه میرسیدم میدیدم ذات اقدس الهی بالاتر و عظیمتر از محدود کوچک ذهن من است. خدای ساخته و پرداخته ذهن من هم سرابی بیش نیست.

خدای وهم خویش را نه راکعم نه ساجدم

محیط فهم خویش را نه عابدم نه حامدم

باز حیرانی ، باز سرگردانی ، باز دویدن و رفتن به سوی سرابی دیگر. و آنقدر اینکار را تکرار میکنی که کاملا" درمانده میشوی و فریاد " یا غیاث المستغیثین " سر میدهی..... در این حال خدا به یاریت می آید و به تو میگوید حال که متوجه شدی هر آنچه که تاکنون برایت واقعی و عینی می نمود ، سراب بوده است ، بیا و تقصیر کن. بیا و این تصورات خیالی و سرابی را از وجودت بیرون کن.....

و زائر در تمثیلی زیبا برای دور انداختن تصورات و موهومات سرابی از ذهن خود ، بخشی از موی سر و ناخن خود را میچیند و دور می اندازد. و خدا باز به یاری بنده سرگردان خود می آید و او را به طوافی دوباره فرا میخواند. این طواف و نماز دوم هر چند که با عنوان طواف و نماز نساء نامیده شده و ادا میشود اما در واقع آرامش دهنده ی دل طوفان زده و سرگردان زائر است. سعی صفا و مروه آدمی را از خود بیخود میکند ، تا آن اندازه که ممکن است در اثر این تحیر و سرگشتگی قالب تهی کند ، اما رحمانیّت خدا این فشار روحی را کاهش میدهد. خدا بنده اش را به چرخیدن حول مرکز عالم وجود فرمان میدهد. با هر بار چرخش دور این مرکز وحدت ، آرام آرام آرامش روحی زائر زیادتر میشود و با خواندن نماز طواف نساء ، حالتی از مستی و سرور وجودش را فرا میگیرد.

سرمست از آنچه در انجام اعمال عمره مفرده بر من گذشت ، آب زمزم نوشیدم. آبی که خوردن آن در این حال و هوا ، همچون آب حیات برایم لذتبخش بود. نماز جماعت صبح را در مسجدالحرام بجا آوردم و بعد از آن ، مست و سرخوش به سمت هتل برگشتم و در راه زمزمه میکردم :

باده ی وقت سحرت نوش باد

در دلت از ساغر و می جوش باد

هر چه بجز باده بود ، یاد او

از دل پاک تو فراموش بود

آنکه به یادش زده ای می ، تو را

شب همه شب خفته در آغوش باد

دوش زدی می که شدت نوش جان

نوش تر امشب می ات از دوش باد

هر که بود با تو حریف و ندیم

همچو تو مستانه و مدهوش باد

هر چه گذشت است از این داستان

لعلت از آن واقعه خاموش باد

ناد علیا" علیا" یا علی

ناد علیا" علیا" یا علی

دوش بگو باده کجا خورده ای ؟

مست شدی ، باده چرا خورده ای ؟

باده به ابرام تو را داده اند ؟

یا به دل خود ، به رضا خورده ای ؟

میزند از چشم و لبت جوش می

دوش مگر میکده را خورده ای ؟

فاش بگو باده ی روز الست

نیمه شب از دست بلی خورده ای ؟

یا می الا به گه صبحدم

از خم و از ساغر لا خورده ای ؟

دردی ( dordiye ) پیمانه تو را نوش باد

کز قدح اهل صفا خورده ای

باد حلالت که چنین باده ای

نیمه شب از دست خدا خورده ای

ناد علیا" علیا" یا علی

ناد علیا" علیا" یا علی.............