خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 14 )

موقعی که در مدینه بودم و ویلچر پدرم رو اینطرف و اونطرف میبردم حرارت بدنم زیاد میشد و خیلی عرق میکردم. وقتی با این وضعیت به هتل برمیگشتم کولر رو روشن میکردم و آب خنک میخوردم . روز سوم سفر دچار گلو درد شدم و ذره ذره بیماریم شدت پیدا کرد. شبی که از مدینه به مکه میرفتیم ، راننده اتوبوس کولر ماشین رو تا آخرین حد ممکن زیاد کرده بود. بخاطر محرم بودن نمیتونستم سرم رو بپوشونم. نتیجه این شد که تا مکه ، یه سرمای اساسی به سرم خورد. پس از رسیدن به مکه هم اعمال عمره مفرده رو خیلی سریع انجام دادم. وقتی که پس از نماز صبح به هتل برگشتم ضعف بسیار شدیدی تمام بدنم رو فرا گرفته بود طوری که دیگه نمیتونستم سرپا بایستم. سرماخوردگی شدید اون هم در آب و هوای گرم مکه توانم رو بشدت کاهش داد. بعد از ظهر روز اول حضور در مکه به مرکز پزشکی سازمان حج ایران مراجعه کردم و ضمن تزریق یه آمپول ، مقداری هم داروی خوراکی دریافت کردم.

پدرم و تعداد دیگری از افراد کهن سال و ویلچری کاروان هنوز محرم بودند. بنا شده بود این گروه رو بعد از نماز عشاء برای انجام اعمال عمره مفرده به مسجدالحرام ببریم. وقتی مادرم حال و وضع من و ضعف جسمیم رو دید پیشنهاد کرد که کارگری بگیریم تا ویلچر پدرم رو حمل کنه. افرادی در اونجا بودند که با دریافت 150 ریال سعودی ( حدود 375.000 ریال ) اینکار رو انجام میدادند. ولی من قبول نکردم. دلیل اصلی حضورم در این سفر همراهی پدر و مادرم بود و نمیخواستم اونها رو در این شرایط تنها بذارم ، حتی اگه بیمار باشم. جوانترهای کاروان ، کار حمل ویلچر کهنسالان رو به عهده گرفتند. یه پیرمرد سرزنده و سرحال هم بود که داوطلب حمل ویلچر یه پیرمرد دیگه شد. دسته جمعی به حرم رفتیم و با نظم و ترتیب اعمال رو انجام دادیم. من با اینکه محرم نبودم اما لباسهای احرامم رو پوشیدم چون با این لباس خیلی راحتتر بودم و خنک شدن بدنم هم با سرعت بیشتری انجام میشد. انجام اعمال حدود دو ساعت طول کشید. در حین طواف ، بارها و بارها افرادی که میدیدند من به پدرم کمک میکنم ( از روی چهره رابطه پدر و فرزندی ما معلوم بود چون من شبیه پدرم هستم ) با دست به کتف من میزدند و تبارک الله میگفتند و دعام میکردند. این موضوع در روزهای دیگه هم مکررا" تکرار شد. همیشه شرمنده این موضوع بوده و هستم که نتونستم کار در خور توجهی برای پدر و مادرم انجام بدم هر چند که مطمئنم هیچ فرزندی هرگز نمیتونه زحمات پدر و مادرش رو جبران کنه. امشب خوشحال بودم که تونستم یه مقدار رضایت خاطر این بزرگواران رو فراهم کنم.

یک شنبه شب ( 23 اردیبهشت ) برای احرام مجدد ، تنهایی به مسجد تنعیم رفتم. کسانی که میخواند دوباره محرم بشند باید از محدوده حرم خانه خدا خارج بشند و بعد از پوشیدن لباس احرام و نیت و گفتن ذکر لبیک دوباره به حرم برگردند. وقتی در مکه باشی نزدیکترین محلی که میشه دوباره محرم شد مسجد تنعیم است. این مسجد حدود 5 کیلومتر با مسجد الحرام فاصله داره و دقیقا" در مرز حرم قرار گرفته. یه تاکسی دربستی گرفتم و رفتم. به نیابت از طرف فرزندانم ، خواهران و برادران و اعضای فامیل ( که اسم اونها رو روی کاغذی نوشته بودم و به ترتیب نامشون رو میخوندم ) محرم شدم و به مسجدالحرام برگشتم. اعمال عمره مفرده رو نیابتا" بجا آوردم. موقع سعی صفا و مروه یکی دو بار دیدم خانمهایی هستند که حمل ویلچری رو به عهده دارند و وقتی به سربالائی نزدیک صفا یا مروه میرسند بخاطر خستگی ، توان هل دادن ویلچر رو ندارند. ضمن اینکه سعی خودم رو انجام میدادم ، به کمک اونها رفتم. با اشاره دست از اونها خواستم ویلچر رو به من بسپرند. ولیچر رو به بالای شیب بردم و تحویلشون دادم. هر کدوم از اونها با زبان خودش برام دعا میکرد و کلمه "جزای خیر" چیزی بود که من از کلام اونها متوجه میشدم. پس از اینکه اعمال رو به اتمام رسوندم به کوه صفا برگشتم تا اگه بازم هم کسی باشه که برای حمل ویلچر نیاز به کمک داشته باشه ، کمکش کنم ،  اما ظاهرا" روزی من همون دوباری بود که در حین اعمال نصیبم شد.

دوشنبه 24 اردیبهشت روز زیارت دوره مکه بود.......