دیروز دوستان و همکاران گرامیم بصورت حضوری ، تلفنی ، ایمیل و پیامک ، به این بنده ی کمترین محبت کردند و جملات سرشار از مهر و دوستی رو گفتند و نوشتند.


چقدر دوست داشتنی است این حس و حال که میبینی کسانی هستند که توی گوشه ی دلشون یه جا برامون باز کردند. از همه ی این عزیزان و بزرگواران صمیمانه تشکر میکنم. شرمنده ی الطاف شما بوده و هستم.

وقتی برگشتم خونه ، همسر و فرزند کوچکم هم تبریک گفتند اما دادن هدیه رو منوط کردند به اومدن محمدجواد ( البته خرید شیرینی رو هم به خودم واگذار کردند! چشمکنیشخند) آخر شب همه دور هم جمع شدیم و کیک رو آوردیم. اصرار داشتن که روی کیک شمع بذاریم و عکس بگیریم. اینکار رو انجام دادیم اما خیلی مختصر. دیشب سالروز شهادت امام باقر علیه السلام بود و نمیخواستیم جشنی برگزار کنیم.

پنج سال قبل ، چهلمین سال تولدم رو با حضور والدین همسرم جشن گرفتیم. بنا شد اگر عمری برام باشه ، جشن بعدی رو در پنجاه سالگی بگیریم ( آرزو بر جوانان عیب نیست چشمک ).

 

بعضیها ممکنه فکر کنند و بگن اوووووووووووووه حالا کو تا پنج سال دیگه...... اما باور کنید سرعت گذشت ایام برام اونقدر زیاد شده که احساس میکنه وقتی میگم پنج سال دیگه ، یعنی همین فردا..... هر سال و هر ماه و هر هفته و هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه عمر رو باید قدر دونست. اینها هم فرصت است که چه استفاده کنیم و چه نکنیم تموم میشه. باید به آینده امیدوار بود و برنامه ریزی بلند مدت داشت اما در عین حال باید حساب ثانیه ها رو هم داشته باشیم ؛ انشاءالله