خاطرات سفر به سرزمین وحی ( بخش پایانی )

ضعف شدید بدنی به من اجازه نداد تا سه شنبه شب باز هم محرم بشم. بنا داشتم اینبار به نیابت از دوستان و همکارام اعمال رو انجام بدم ولی دیگه ایستادن هم برام سخت بود و زود ضعف میکردم. چهارشنبه 26 اردیبهشت آخرین روز حضور ما در مکه بود. خیلی زود برنامه ی ضیافت اللهی به انتها رسید. پیش از ظهر برای طواف وداع همراه پدرم به مسجدالحرام رفتیم. سنگ به سنگ و قدم به قدم مسیرمون رو با حسرت نگاه کردیم. این آخرین بار بود که در این سفر چشممون به این مناظر می افتاد. دور خانه خدا مشغول طواف بودم. نمیدونستم برای خداحافظی چی باید بگم. دوست داشتم عین زمانی که از مدینه به مکه میومدم ، هر دقیقه برام به اندازه ی یه سال بشه. توی مدینه وقتی داری خداحافظی میکنی ، شوق دیدار بیت الله الحرام مقداری از بار اندوهت کم میکنه ؛ اما مکه چی ؟ دیگه جایی رو نداری که بری..... باید برگردی و فقط آرزو کنی که باز هم به این مهمانی دعوتت کنند. در حال طواف بودم که این بیت از دیوان حافظ به ذهنم خطور کرد :

مرا در منزل جانان چه جای عیش ؟ چون هر دم

جرس فریاد میدارد که بربندید محملها

آروم گریه میکردم ولی بغضم خالی نمیشد ، میخواستم فریاد بزنم اما نمی تونستم. دیگه جز این بیت هیچ چیزی دیگه ای نمیگفتم. اشک میریختم ، میچرخیدم و فقط همین بیت رو تکرار میکردم. توان دل کندن نداشتیم. پس از طواف ، دور میشدیم اما مرتب برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم. همونطوری که با اولین دیدار به سجده افتادم ، در آخرین نگاه به کعبه ، باز به سجده افتادم و .......

از مکه به جده و از جده به تهران رفتیم و پس از استراحتی چند ساعته به اصفهان برگشتیم. دیدار مجدد فرزندان و بستگان تا حدی تسلی دهنده بود اما به واقع دلمون جای دیگری پر میزد. هنوز 24 ساعت از بازگشتمون نگذشته بود که دلتنگ مکه و مدینه شدیم. آرزو میکنم این سفر نصیب تمامی علاقمندان به اون بشه ؛ و در کنار اونها ، ما هم قابل باشیم یه بار دیگه چشم و دلمون رو با دیدن مسجد النبی و مسجد الحرام پاک و صیقلی کنیم....

تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد

و صلی الله علی محمد و آل محمد