آخرین باری که ناسزای زننده ای رو بر زبان جاری کردم بخوبی یادم هست....


یکی از دوستان صمیمی و قدیمی بنده در گرگان زندگی میکنه. ما همسن و سال هستیم و دوستی ما قدمتی بیش از 42 سال داره ( از همون دوره ی طفولیت رفیق و همبازی بودیم ). خونه های ما کنار هم بود و وقتی هم که از گرگان به شهرهای دیگه نقل مکان کردم ، باز هم هر وقت برای مسافرت به شهرمون برمیگشتم ، با ایشون و برادرشون ساعتهای متمادی رو با هم میگذروندیم. ازدواج برادر من با دختر این خونواده ، ارتباط ما رو نزدیکتر و گرمتر کرد.

 

در دوران نوجوانی و در یکی از مسافرتهای تابستونی که در گرگان بودیم ، من و ایشون با هم دعوامون شد. اگر اشتباه نکرده باشم در طول این 42 سال فقط همین یه بار رو دعوا کردیم. علت دعوا یادم نیست اما خوب یادمه که در اثر عصبانیت کودکانه ، یه فحش خیلی زشت به ایشون دادم. با اینکه خیلی عصبانی بودم اما به محض گفتن اون حرف زشت ، پشیمون شدم. من توی خونه ی اونا رفت و آمد زیادی داشتم و با تمام اهل خونواده آشنا بودم و به نظرم بهترین خانواده ی بودند که در گرگان ساکن بود ( هنوز هم همین اعتقاد رو در موردشون دارم ). نمیخواستم حرف زشتی بزنم اما نمیدونم چرا این حرف از دهنم پرید بیرون. دوستم یه سیلی زد توی گوشم و دعوا یکباره تموم شد. اون رفت و من خجالت زده شدم. چند روزی با هم حرف نمیزدیم تا اینکه من رفتم و ازش عذرخواهی کردم. از همون روز تصمیم گرفتم به هیچ عنوان از الفاظ رکیک استفاده نکنم ؛ و تا امروز هم به این تصمیم پایبند بوده و انشاءالله خواهم بود.

 

بیچاره زنها ( مادرها ، خواهر ها و همسرها ) که در بیشتر ناسزاها و الفاظ زشت و رکیک ، مورد خطاب قرار میگیرند...... وقتی میشنوم که بعضی آقایون در موقع جر و بحث با هم ، خانواده ی همدیگه و یا کلا" زنها رو مورد بی احترامی قرار میدن ، از مرد بودن خودم خجالت میکشم......

 

دیروز غروب در کوه صفه شاهد چنین گفتگویی بودم...... از خودم بدم اومد که اونجا ایستادم و این حرفها رو شنیدم...... ای کاش دیروز به کوه نمیرفتم...... احساس خیلی بدی دارم.....

 

از انسانیت و اخلاق خیلی دور شدیم ...... همین