ما هیچ درکی از آنچه که در کربلا گذشته است نداریم. این رویداد عجیب ، آنقدر عظیم است که نه تنها فکر کوچک ما قادر به فهم آن نیست بلکه با مدد گرفتن از وهم و خیال هم نمیتوانیم تصویر کاملی از آن بدست آوریم. فقط میتوانیم بخوانیم و بشنویم و حیرت زده ، شور و شعف داشته باشیم که انسان کامل و چگونگی محو شدن در معبود را میتوانیم در این واقعه ببینیم. امروز ، ششمین روز از ماه محرم است که بر حسب سنت ، فداکاری جناب قاسم ابن الحسن المجتبی علیه السلام در آن پاس داشته میشود. به همین مناسبت گفتاری از استاد شهید مرتضی مطهری در باب سخنان جناب قاسم علیه السلام در شب عاشورا نقل میکنم و در ادامه ذکر بزرگداشت آن شیر سیزده ساله ی خاندان نبوت......


سخنان استاد شهید مرتضی مطهری :

تواریخ معتبر این قضیه را نقل کرده‏اند که در شب عاشورا امام علیه السلام اصحاب خودش را در خیمه‏اى‏ « عند قرب الماء » جمع کرد. معلوم مى‏شود خیمه‏اى بوده است که آن را به مشک هاى آب اختصاص داده بودند و از همان روزهاى اول آبها را در آن خیمه جمع مى‏کردند. امام اصحاب خودش را در آن خیمه یا نزدیک آن خیمه جمع کرد. آن خطابه بسیار معروف شب عاشورا را در آنجا امام القاء کرد، که حالا آزادید (آخرین اتمام حجت‏به آنها).

امام نمى‏خواهد کسى رودربایستى داشته باشد، کسى خودش را مجبور ببیند، حتى کسى خیال کند به حکم بیعت لازم است‏ بماند، خیر، همه ‏تان را آزاد کردم، همه یارانم، همه خاندانم، حتى برادرانم، فرزندانم، برادر زادگانم، اینها هم جز به شخص من به کسى کارى ندارند، امشب شب تاریکى است، اگر مى‏خواهید، از این تاریکى استفاده کنید بروید و آنها هم قطعا به شما کارى ندارند.  اول از آنها تجلیل مى‏کند: منتهاى رضایت را از شما دارم، اصحابى از اصحاب‏خودم بهتر سراغ ندارم، اهل بیتى از اهل بیت‏خودم بهتر سراغ ندارم. در عین حال این مطالب را هم حضرت به آنها مى‏فرماید. همه‏شان به طور دسته جمعى مى‏گویند: مگر چنین چیزى ممکن است؟! جواب پیغمبر را چه بدهیم؟ وفا کجا رفت؟ انسانیت کجا رفت؟ محبت و عاطفه کجا رفت؟

آن سخنان پر شورى که آنجا گفتند، که واقعا انسان را به هیجان مى‏آورد. یکى مى‏گوید مگر یک جان هم ارزش این حرف ها را دارد که کسى بخواهد فداى مثل تویى کند؟! اى کاش هفتاد بار زنده مى‏شدم و هفتاد بار خودم را فداى تو مى‏کردم. آن یکى مى‏گوید هزار بار. یکى مى‏گوید: اى کاش امکان داشت‏ بروم و جانم را فداى تو کنم، بعد این بدنم را آتش بزنند، خاکستر کنند، خاکسترش را به باد بدهند، باز دو مرتبه مرا زنده کنند، باز هم و باز هم.
اول کسى که به سخن در آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنى هاشم، همین که اینها این سخنان را گفتند، آن وقت امام مطلب را عوض کرد، از حقایق فردا قضایایى گفت، فرمود: پس بدانید که قضایاى فردا چگونه است. آنوقت‏به آنها خبر کشته شدن را داد. درست مثل یک مژده بزرگ تلقى کردند.

 آنوقت همین نوجوانى که ما اینقدر به او ظلم مى ‏کنیم، آرزوى او را دامادى مى‏دانیم، تاریخ مى‏گوید خودش گفته آرزوى من چیست. یک بچه سیزده ساله معلوم است در جمع مردان شرکت نمى‏کند، پشت‏سر مردان مى‏نشیند. مثل اینکه پشت‏سر نشسته بود و مرتب سر مى‏کشید که دیگران چه مى‏گویند؟ وقتى که امام فرمود همه شما کشته مى‏شوید، این طفل با خودش فکر کرد که آیا شامل من هم خواهد شد یا نه؟
با خود گفت آخر من بچه‏ ام، شاید مقصود آقا این است که بزرگان کشته مى‏شوند، من هنوز صغیرم. یک وقت رو کرد به آقا و عرض کرد: «و انا فى من یقتل؟» آیا من جزء کشته شدگان هستم یا نیستم؟ حالا ببینید آرزویش چیست؟ آقا جوابش را نداد، فرمود: اول من از تو یک سؤال مى‏کنم جواب مرا بده، بعد من جواب تو را مى‏دهم. شاید (من این طور فکر مى‏کنم) آقا مخصوصا این سؤال را کرد و این جواب را شنید، خواست این سؤال و جواب پیش بیاید که مردم آینده فکر نکنند این نوجوان ندانسته و نفهمیده خودش را به کشتن داد، دیگر مردم آینده نگویند این نوجوان در آرزوى دامادى بود، دیگر برایش حجله درست نکنند، جنایت نکنند.

آقا فرمود که اول من سؤال مى‏ کنم. عرض کرد: بفرمایید. فرمود: «کیف الموت عندک‏»؟ پسرکم، فرزند برادرم، اول بگو مردن، کشته شدن در ذائقه تو چه طعمى دارد؟ فورا گفت: «احلى من العسل‏» از عسل شیرین‏تر است، من در رکاب تو کشته بشوم، جانم را فداى تو کنم؟ اگر از ذائقه مى ‏پرسى (چون حضرت از ذائقه پرسید) از عسل در این ذائقه شیرین‏تر است، یعنى براى من آرزویى شیرین‏تر از این آرزو وجود ندارد. ببینید چقدر منظره تکان دهنده است!
اینهاست که این حادثه را یک حادثه بزرگ تاریخى کرده است که تا زنده‏ ایم ما باید این حادثه را زنده نگه بداریم، چون دیگر نه حسینى پیدا خواهد شد نه قاسم بن الحسنى. این است که این مقدار ارزش مى‏دهد که بعد از چهارده قرن اگر یک چنین حسینیه‏اى  به نامشان بسازیم کارى نکرده‏ایم، و الا آن که آرزوى دامادى دارد، که همه بچه‏ها آرزوى دامادى دارند، دیگر این حرف ها را نمى‏ خواهد، وقت صرف کردن نمى‏ خواهد، پول صرف کردن نمى‏خواهد، برایش حسینیه ساختن نمى ‏خواهد، سخنرانى نمى‏خواهد.

ولى اینها جوهره انسانیت‏ اند، مصداق انى جاعل فى الارض خلیفة هستند، اینها بالاتر از فرشته هستند. فرمود: بله فرزند برادرم، پس جوابت را بدهم، کشته مى‏شوى‏ «بعد ان تبلؤ ببلاء عظیم‏» اما جان دادن تو با دیگران خیلى متفاوت است، یک گرفتارى بسیار شدیدى پیدا مى‏کنى.

 

روایت به میدان رفتن جناب قاسم ابن الحسن علیه السام و شهادت آن بزرگوار

 

قاسم بن الحسین علیه السلام به عزم جهاد قدم به سوی معرکه نهاد، چون حضرت سیدالشهداء علیه السلام نظرش بر فرزند برادر افتاد که جان گرامی بر کف دست نهاده آهنگ میدان کرده، بی‌توانی پیش شد و دست به گردن قاسم درآورد و او را در بر کشید و هر دو تن چندان بگریستند که در روایت وارد شده حَتّی غٌشِی عَلَیْهِما، پس قاسم گریست و دست و پای عم خود را چندان بوسید تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم علیه السلام به میدان آمد در حالی که اشکش به صورت جاری بود و می‌فرمود:
سِبْطِ النَّبِیّ الْمُصْطَفی الْمُؤْتَمِن
بَیْنَ اُناسٍ لاسُقُوا صَوْبَ المَزنِ
اِنْ تَنْکرُوٌنی فَانَا اْبنُ الْحَسَنِ
هذا حُسَیْنٌ کَالْاَسیرالْمُرْتَهَن
پس کارزار سختی نمود و به آن صغر سن و خردسالی سی و پنج تن را به درک فرستاد. حمید بن مسلم گفته که من در میان لشکر عمر سعد بودم پسری دیدم که به میدان آمده گویا صورتش پاره ماه است و پیراهن و ازاری در برداشت و نعلینی در پا داشت که بند یکی از آنها گیسخته شده بود و من فراموش نمی‌کنم که بند نعلین چپش بود، عمرو بن سعد ازدی گفت: به خدا سوگند که من بر این پسر حمله می‌کنم و او را به قتل می‌رسانم، گفتم سبحان الله این چه اراده است که نموده‌ای؟ این جماعت که دور او را احاطه کرده‌اند از برای کفایت امر او بس است دیگر ترا چه لازم است که خود را در خون او شریک کنی؟ گفت به خدا قسم که از این اندیشه برنگردم، پس اسب برانگیخت و رو برنگردانید تا آنگاه که شمشیری بر فرق آن مظلوم زد و سر او شکافت پس قاسم به صورت بر روی زمین افتاد و فریاد برداشت که یا عماه چون صدای قاسم به گوش حضرت امام حسین علیه السلام رسید تعجیل کرد مانند عقابی که از بلندی به زیر آمد صفها را شکافت و مانند شیر غضبناک حمله بر لشکر کرد تا به عمرو (لعین) قاتل جناب قاسم رسید، پس تیغی حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پیش داد حضرت دست او را از مرفق جدا کرد پس آن ملعون صیحه عظیمی زد. لشکر کوفه جنبش کردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام علیه السلام بربایند همینکه هجوم آوردند بدن او پامال سم ستوران گشت و کشته شد. پس چون گرد و غبار معرکه فرو نشست دیدند امام علیه السلام بالای سر قاسم است و آن جوان در حال جان کندنست و پای به زمین می‌ساید و عزم پرواز به اعلی علیین دارد و حضرت می‌فرماید سوگند با خدای که دشوار است بر عم تو که او را بخوانی و اجابت نتواند و اگر اجابت کند اعانت نتواند و اگر اعانت کند ترا سودی نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتی که ترا کشتند. هذا یَوْم وَاللهِ کَثُرَواتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.
آنگاه قاسم را از خاک برداشت و در بر کشید و سینه او را به سینه خود چسبانید و به سوی سراپرده روان گشت

 

در ذکر مصیبت امام حسین علیه السلام در ماجرای شهادت حضرت قاسم علیه السلام همین بس که بگوییم در اندک زمانی سالار شهیدان دو بار قاسم را در آغوش گرفت. بار اول ، زمان به میدان رفتن قاسم بود که هر دو یکدیگر را در آغوش گرفتند و قد سالار شهیدان بلندتر از قد قاسم بود. مرتبه ی دوم پس از شهادت قاسم بود اما اینبار دستهای قاسم آویزان بوده و با اینکه سید الشهداء بدن قاسم را به سینه چسبانده بود و بسوی خیمه برمیگرداند اما آن بدن شریف بر اثر لگدکوب سم اسبان آنچنان شده بود که دو پایش بر زمین کشیده میشد.... لا یوم کیومک یا ابا عبدالله ...... و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم ‏و صلى الله على محمد و آله الطاهرین