محرم امسال هم توفیق داشتم که برای شرکت در مراسم بزرگداشت و عزاداری سالار شهیدان ، به محله ی قدیمی منزل پدری در تهران برم. حضور در این مراسم ، شرفیابی به محضر پیر و مرشدم ، دیدار دوباره با دوستان قدیمی و رفتن به منزل یکی از صمیمی ترین دوستان دهه شصت ، بهترین خاطرات این روزهای من بود.


کمی از محله مون بگم. کوچه ی این محله 8 متریه و یکی از عریض ترین کوچه های اینجا محسوب میشه! تعجب نکنید. به این عکس نگاه بندازین :

 

 

کوچه هایی از این قبیل ، که دو نفر نمیتونند در کنار هم ازش عبور کنند توی محله ی ما کم نیستند. این کوچه ها حتی از کوچه های مشهور به آشتی کنون هم باریکترند!! همین بن بستی که ملاحظه میکنید ، محل ورود 8-7 خانواره. مساحت زمین منزل پدری ما هم 72 متر بیشتر نیست. بیشتر خونه های این محله همین اندازه ( کمی کمتر یا کمی بیشتر ) وسعت دارن. اما اینها هم خونه های متوسط محسوب میشه. تعداد زیادی خونه هست که زمینش چیزی در حدود 30 متر است....

 

 

به در و دیوار بالای سر این مداح گرامی ( دوست عزیزم محمد احمدی زاده ) نگاه بندازین. درب و داغون..... این محله بشدت فرسوده است.

 

 

 

خونه ها کوچیکه و پارکینگ نداره. برا همین کوچه ها نقش پارکینگ عمومی رو هم بازی میکنن. اما علیرغم همه ی این مشکلات و دردسرها ، اهالی این محله اهل حالن ؛ اساسی. پیراشون یه جور جوانانشون یه جور و بچه هاشون یه جور. همه ، دوستدار و محب اهل بیت. ظاهرشون ساده اس ، اما دلهاشون بزرگه.

 

 

اسم تمام کوچه های این محله مزین به نام شهدا است. توی بعضی کوچه ها چندین خانواده شهید زندگی میکنند. یکی از اونها ، خانواده شهیدان علیقارداش هستند.

 

 

 

مادر این دو شهید ( عکس بالا سمت چپ ) از دوستان صمیمی مادر بنده ( بالا راست ) هستند. پدر ایشون هم مرد نازنینی است ( عکس پایین ). اکبر و حمیدرضا دو عضو این خانواده هستند که بشهادت رسیده اند. اکبر مفقود الاثر بود که حمید به شهادت رسید. حمید از دوستان بسیار صمیمی و نزدیکم بود. بسیار خوش خلق و خنده رو و در عین حال ، جدی و پر تلاش.

حمید همراه با دوست دیگرم ( حسین گشاده رو ) در منطقه مهران به شهادت رسید. قبر این دو در بهشت زهرا در کنار هم قرار داره. خانواده ی قارداش ، درخواست کرده بودند قبر کناری حمید خالی بمونه تا اگر پیکر اکبر پیدا شد این دو برادر کنار هم باشند. تا مدتها این قبر خالی بود تا اینکه یه خانواده ی شهید دیگه که پیکر فرزندشون اومده بود ، از این خانواده درخواست کردند این قبر رو در اختیار اونها بذارن. خانواده قارداش موافقت کردند. حدود یک هفته بعد از واگذاری این قبر ، پیکر اکبر پیدا شد ( پیکر که نه ، یه پلاک و چند کارت شناسائی و مقداری استخوان.... ). این دو شهید بزرگوار در یکی از همون خونه 30 متریهای محله ی ما رشد و نمو کرده بودند. الان این خانواده در منزل دیگری در نزدیک خونه قدیمیشون مستقر شدند و یه کم دست و بالشون بیشتر باز شده. دیدن ویترین اطاق پذیرایی این خونه خالی از لطف نیست.

 

 

 

توی این ویترین پر شده از یادبودهای این دو شهید و عکس تعداد دیگری از شهدای محل. دو سال قبل ، مقام معظم رهبری مد ظله العالی سر زده به خونه ی این دو شهید تشریف آورده بودند. مادر شهید قارداش میگفت : از چند روز قبلش به ما گفته بودند خبرنگاران میخوان بیان برا مصاحبه. شبی که آقا تشریف آوردن دیدم چند سه پایه دوربین آوردند اما کسی مصاحبه نمیکنه. مونده بودیم که اینا میخوان چیکار کنند. چند دقیقه ای که گذشت یکی از اونهایی که اومده بود گفت مادر پاشو برو استقبال ، مهمون داری. در خونه رو زدند. نمیدونستم چه خبره و کی میخواد بیاد خونه. رفتم توی حیاط و در رو باز کردم. مقام رهبری سلام کردند و اجازه خواستن که بیان داخل. بی حال شدم و افتادم زمین.....

این ملاقات حدود 80 دقیقه بطول انجامیده بود. مقام رهبری اطلاعات دقیقی در مورد زندگی این خانواده داشتند. مثل بسیاری از موارد دیگه ، خانواده ی این دو شهید هیچ تقاضای مادی از مقام رهبری نداشتند. مادر حمید میگفت : فقط از آقا خواستم که دستور بدهند قدری بیشتر به اوضاع فرهنگی جامعه رسیدگی کنند. فقط همین....

وقتی ملاقات تموم میشه و مقام رهبری خداحافظی میکنند و تشریف میبرند مادر حمید نگران میشه که مبادا حادثه ای برای ایشون روی بده. میگفت موقعی که از بیسیم محافظانی که توی منزل بودند خبر رسیدن ایشون به ماشین رو شنیدیم دلم آروم گرفت. میگفت اهالی محل تازه متوجه حضور مقام رهبری در این خونه ی کوچک یه محله ی فرسوده ی تهران شده بودند ، ریختن توی خونه و برای تبرک ، از ما نمک میگرفتند.....

 

 

 

 

 

هنوز هم از بچه های زمان جنگ تعداد زیادی توی این محله باقی موندند. نسل جدید این محله هم با اینکه ممکنه تیپ ظاهریشون فرق کرده باشه اما دلاشون با صفا است. ظهر تاسوعا و ظهر عاشورا ، نمازشون رو اول وقت میخونن تا هر چیزی سر جای خودش باشه.

 

 

امسال دوباره چشمم به جمال پیر و مرشدم روشن شد. کتابی به بنده هدیه کردند. درخواست کردم یادگاری بنویسند. عکس خودشون رو که اجازه نمیدن اینجا قرار بدم اما دست خط که فکر نکنم طوری باشه. ( اسمشون رو هم از این دست خط محو کردم لبخند ). فرمایش مرحوم حضرت آیت الله بهجت رو برامون نقل فرمودند که سفارش کرده بودند به خواندن زندگی بزرگان.

ایشان هم در همین ارتباط کتابی در باره ی مرحوم آیت الله امینی ( صاحب الغدیر ) هدیه فرمودند. اگر بتونم اندک آموزشی از نحوه زندگی آن مرحوم بگیرم و عامل به اون باشم ، کلاهم رو تا هفت آسمان به بالا میندازم.....

 

محرم امسال از هر جهت برام پر برکت بود. ممنون مولایم امام حسین علیه السلام و کرامت آقا ابوالفضل علیه السلام بوده و هستم.