چند روز سخت و طاقت فرسا رو سپری کردم. تب 41 درجه ، لرز وحشتناک ، ضعف شدید ، بی خوابی دیوانه کننده و بی حالی مفرط ، حال و روز این ایام من بود.


بعد از ظهر 30 آذر حرارت بدنم به اندازه ای رسید که لازم شد برم درمانگاه. درجه تب عدد 39.5 درجه رو نشون میداد. توی اون حال باید رانندگی هم میکردم. به هر زحمتی بود به اتفاق همسرم رفتم بیمارستان خانواده. در کمتر از 30 دقیقه حرارت بدنم رسید به 41 درجه. دیگه کاملا" بی حال و بی رمق شده بودم و کم مونده بود بیفتم زمین. بلافاصله سرم بهم وصل کردند.

 

به مهمونی که برای شب یلدا دعوت کرده بودیم خبر داده بودم که بخاطر مریض شدنم برنامه رو کنسل کردیم. وسطای سرم بود که ایشون زنگ زد و گفت نمیشه توی این حال و روز تنها توی خونه باشین. ما داریم میایم با کلی انرژی مثبت....

تزریق سرم که تموم شد تبم فروکش کرد اما همچنان بی حال و ضعیف بودم. به خونه برگشتیم. دقایقی بعد مهمونامون رسیدند. خانواده ی بسیار خونگرمی هستند. حضورشون در اون شب باعث شد که فکر بیماری رو تا حد زیادی از خودم دور کنم. تا پاسی از شب دور هم بودیم. حالم رفته رفته بهتر میشد.

 

سه روز اداره نرفتم ( یعنی نمیتونستم برم ). الان دیگه تب و لرز ندارم اما در اثر داروهایی که مصرف میکنم کمی گیج و کسل شدم. دیروز غروب رفتم کوه صفه تا از این حال خارج بشم. حدود 70 دقیقه پیاده روی سنگین کردم تا به قله رسیدم. روی قله باید لباسهام رو عوض میکردم اما به اشتباه از اینکار منصرف شدم و فقط به پوشیدن یه بادگیر اضافه قناعت کردم. وقتی برگشتم خونه دوباره کمی تب کردم اما بحمدالله گذرا بود.

 

سلامتی یکی از بزرگترین نعمتهایی است که خداوند متعال به ما ارزانی داشته و تا اون رو از دست ندیم قدرش رو نداریم.