بیش از دو دهه ی قبل ، با اشعار ملا محسن فیض کاشانی آشنا شدم.


پیر و مرشدم ، برخی اوقات که خدمتشون میرسیدیم ، به تناسب بحث و گفتگوها اشعار نابی از شعرای مختلف قرائت میفرمودند. آشنایی من با دیوان فیض کاشانی با این غزل بود که :

 

یاران ، می ام ز بهر خدا در سبو کنید

آلوده ی غمم ، به می ام شست و شو کنید

 

اون روزها تمام این غزل رو حفظ بودم و اون رو مرتب زمزمه میکردم. بیت آخر این غزل هم خیلی عجیب است :

 

بی بادگان ؛ چو مستیتان آرزو شود

آیید و خاک مقبره ی فیض بو کنید

 

عرفا بعضا" به اون درجه از یقین میرسند که بخاطر اتصال دائمی به معبود و محبوب ، فیض رسان دیگر خلائق میشن. امشب هم آروزی مستی داشتم. مقبره ی فیض که دور است اما دیوان اشعار این عارف نامی در کنارم بود. جستجویی کردم و خوندم :

 

یاد آن روز که از زلف گره وا میکرد

دو جهان بسته ی آن زلف چلیپا میکرد

 

نظری سوی من خسته ، نهان می افکند

نگه حسرتم از دور تماشا میکرد

 

تیر مژگان به دلم میزد و ، جانم به دعا

تیر دیگر به همان لحظه تمنا میکرد

 

هر چه می دید در این ملک به غارت میداد

هر چه می دید در این بادیه ، یغما میکرد

 

آتشی در دل و جان زان رخ تابان می زد

علم (alame) فتنه بپا زان قد رعنا میکرد

 

خویش را جمع و ، پریشانی دلها می خواست

گاه بر زلف گره می زد و گه وار میکرد

 

گاه بر مملکت عقل شبیخون میزد

گاه تارج دل و دین به لالا میکرد

 

گاه ، جان و تنم او زآتش حسرت میسوخت

از ره دیده گهم ، غرقه ی دریا میکرد

 

گاه با من سر سر لطف گهی وا میشد

گه به زعم دل من ، قهر بر اعدا میکرد

 

غمزه و قهر و عتاب و گله و عشو و ناز

بهر صید دلم اسباب مهیا میکرد

 

آتشی بود ، چو رخساره به می ، می  افروخت

آفتی بود ، چو قصد صف دلها میکرد

 

دل دیوانه گهی کعبه و گه بتکده بود

گاه می بست در فیض و گهی وا میکرد

 

عاقبت " فیض " چو تن داد در این بحر محیط

یافت آن گوهر معنی که تمنا میکرد