دیشب تا دیر وقت مهمونی بودیم. ساعت 23:45 برگشتیم خونه و تا اومدم بخوابم ساعت شد 00:30 بامداد. بنا داشتم صبح زود برای رصد آخرین هلال صبحگاهی جمادی الاولی 1428 اقدام کنم. ساعتم رو برای 03:25 تنظیم کردم و خوابیدم. ساعت وقت شناس بنده ، سر موقع جیغ و ویغش بلند شد ، اما کی حال داشت بیدار شه؟! به خودم گفتم بابا بی خیال این یه دونه هلال شو. این همه هلال جور واجور دیدی؛ بسه دیگه . بگیر راحت بخواب چون روز پنجشنبه ، روز پرکاریه. باید ساعت 06:30 بری یه جلسه ، ساعت 08:30 یه جلسه دیگه ، ساعت 11:00 جلسه سوم و ساعت 13:30 جلسه چهارم و ساعت 15:30 هم باید تا فریدن حدود 2 ساعت رانندگی کنی و بعدش هم کار رصد و ..... کم کم داشتم خودم رو قانع میشدم!!

اما آقا انگار فنر زیر پلکام بود ؛ مگه بسته میشد بی مروّت! مرتب هم تصویر هلال ماه جلوی چشمم رژه میرفت و با زبون بی زبونی به چشمام میگفت : ببین چه قشنگم ، چه ملوسم ، دلت میاد خودت از دیدن من محروم کنی؟!! چشمام لال مونی گرفته بودن و حرف نمیزدند. به چشمام گفتم : هان ؛ چی شده؟ خشکتون زده ! جون داداش خوش دارم به سبک بایرام (اخراجیها) به این آبجی هلال بگین:

برو دیگه نیگام نکن ، عاشقونه صدام نکن

اشک دروغکی نریز ، اسیر اشتبام نکن

نمیخوامت ، نمیخوامت ، مگه زوره؟؟!!

آی ملت مگه زوره ؛ بابا بذار بخوابیم. ولی نشد که نشد. پاشدیم و یه آبی به سر و صورتمون زدیم ، دوربین عکاسی و سه پایه رو برداشتیم و ساعت 04:00 از خونه زدیم بیرون. توی فکر بودم که کجا برم برا عکس گرفتن ، که ییهو از پنجره ماشین چشمم به هلال ماه افتاد که تازه از پشت ابرهای افق شرقی بیرون اومده بود. آقا ؛ اگه کسی دل عاشق شدن نداره بهتره چشماشو ببنده و هی اینطرف و اونطرف رو نگاه نگه و الا کارش میشه مثل من در به در. نگاه کردن به هلال همانا و هیپنوتیزم شدن همان.

 

رفتم کنار زاینده رود تا از روی یکی از پلهای تاریخی از هلال عکس بگیرم. پل مارنان رو انتخاب کردم. وقتی روی پل قدم میزدم چشمام داشت دنبال هلال میگشت. هلال پشت درختها مخفی شده بود و توی این دقایق هم دست از شیطنت و طنازی بر نمیداشت. خلاصه بلاخره دوباره دیدمش و چند تا عکس ازش گرفتم. خسته بودم اما دوست داشتم چندین عکس و از نماهای مختلف بگیرم. یه بار به یه دوستی عرض کرده بودم که وقتی توی خیابون به کسی که دوستش داری میرسی و حال و احوال میکنی ، 10 بار ازش میپرسی حالت چطوره ؟ 15 بار میگی خوب دیگه چه خبر ؟ و ..... خلاصه مرتب سوالات تکراری میکنی ؛ چون میخوای مدت بیشتری دوستت رو ببینی و مقدار بیشتری از اون حرف بشنوی. کار من و هلال هم همینه. یه دونه عکس کفایت میکنه ، اما هم هلال و هم من راضی نیستیم که زمان دیدارمون کوتاه باشه. اون هی خودنمائی میکنه و من هم بهش میگم وایسا تا یه عکسم این مدلی ازت بگیرم.

 

وقت خدا حافظی فرا رسیده بود. برای اینکه کدورتی بینمون باقی نمونده باشه یه شعر دیگه برا هلال خوندم و برگشتم خونه :

دوست ( Douset ) دارم ، میدونی که این کار دله

گناه من نیست ، تقصیر دله

عشق تو دیوونم کرده ، بی آشیونم کرده

ناز تو نازنینا ، ورد زبونم کرده