با اوجگیری تظاهرات بر علیه رژیم ستم شاهی ، مدارس کشور در همون اوایل پاییز سال 57 تعطیل شد. من به همراه برادر و خواهرام به گرگان رفتیم. در دی ماه 57 وقتی دوباره در حال برگشت به تهران بودیم شور و نشاط انقلابی رو در شهرهای مسیر گرگان تا تهران مشاهده میکردم.


به همراه اعضای خانواده مرتب در راهپیماییها شرکت میکردیم. معمولا" میرفتم جلوی صف و چوبه ی یک پلاکارد رو در دست میگرفتم. دیدن رژه ی همافرانی که به صف مردم پیوسته بودند و داشتند برای ملاقات با امام میرفتند از زیباترین خاطرات این راهپیمائیها برای من بود.

 

با بچه محلهامون قرار راه اندازی یه تظاهرات گذاشتیم. چند روز وقت صرف کردیم تا اعلامیه ی این تظاهرات رو با دست بنویسیم. در روز و ساعت و محل موعود ، کسی بجز خود ما در اونجا حاضر نشد! کم نیاوردیم و با همون جمع 15-10 نفره تا نزدیکای میدون خراسان رفتیم و شعار دادیم.

 

بخاطر اعتصاب کارکنان صنعت نفت ، سوخت در کشور کم شد. صفهای طولانی برای خرید نفت توی محله ایجاد شد اما کسی ناراحت نبود. یه ماشین ارتشی برای جلوگیری از ناآرامی در این صفها اومده بود توی محله. درجه دار مسلحی که لباس نیروی زمینی ارتش رو به تن داشت به این صف میخندید و به مردم میگفت : حالا بروید از خمینی نفت بگیرین.... و دوباره میزد زیر خنده. کسی واکنشی نشون نمیداد. من عصبانی بودم. دوست داشتم جواب این مسخره کردن رو با مشت بهش بدم.... اما سکوت و آرامش مردم بهترین پاسخ بود

 

مرحوم پدرم یه وانت پیکان داشت. در اوج درگیریهای خیابونی تهران ، به همراه ایشون برای جمع آوری دارو و مایحتاج مورد نیاز بیمارستانها میرفتیم. من روی باربند می نشستم و یه پارچه ی سفید هم روی پیشونیم بسته بودم. توی یه دستم سرم بود و در یه دستم کمپوت. مردم با دیدن ماشین ما ، یه عالمه کمکهای دارویی و غذایی رو میریختند عقب وانت. ما هم مرتب از این بیمارستان به اون بیمارستان میرفتیم و این کمکهای رو توزیع میکردیم. وقتی برمیگشتم خونه ، صورتم بخاطر آلودگی ناشی از سوختن لاستیکهای ماشین ( که مردم برای بستن خیابونها از اونا استفاده میکردند ) عین حاجی فیروز میشد!

 

وقتی درگیری مسلحانه بین پرسنل نیروی هوایی با گارد شاهنشاهی شروع شد ، به همراه اهالی محل کیسه هایی رو پر از خاک و شن میکردیم تا برای ساخت سنگر استفاده بشه. کسی رو توی محله پیدا نمیکردی که نسبت به رویدادهای انقلاب بی تفاوت باشه.

خبر دادند که درگیریهای مسلحانه در نزدیکی ساختمان ساواک و زندان اوین زیاد شده. همراه با پدرم با همون وانت نیروهای مسلح رو به اون سمت بردیم. توی راه ، مردمی که از پادگانها مهمات جنگی خارج کرده بودند ، مقداری از اونها رو در اختیار افراد مسلحی که توی ماشین ما بودند قرار میدادند. همه چی بود ؛ اسلحه ، نارنجک ، گاز اشک آور ، فشنگ ، کلاه خود نظامی و ...

 

شبها صدای الله اکبر از تمام تهران شنیده میشد و همزمان رگبار مسلسلها.....

 

غروب 22 بهمن داشتم میرفتم نون بخرم. مردم خیابون اصلی محله رو با لوله های بزرگ مسدود کرده بودند. ساعت حکومت نظامی به 4 بعد از ظهر رسیده بود اما امام فرمان دادند مردم به خیابونها بریزند. هنوز از نانوایی برنگشته بودم که ارتش اعلام بی طرفی کرد و این خبر از رادیوها پخش شد. شادی مردم رو در اون لحظه ، هیچ وقت فراموش نمیکنم. خودم مسیر نانوایی تا خونه رو با شوق و ذوق میدویدم.

 

انقلاب پیروز شده بود اما هنوز درگیریهای پراکنده در تهران وجود داشت. یه بار همراه پدرم به بهشت زهرا رفتیم. پدرم به من اجازه نداد داخل غسالخانه بشم. وقتی برگشت حسابی بهم ریخته بود. میگفت سالنها و محوطه پر از جنازه شده بود.

 

یه مغازه نزدیک خونه ی ما بود که بعد از پیروزی انقلاب ، عکس جنازه ی شهدا رو که هدف گلوله قرار گرفته بودند ، در معرض دید قرار داده بود. من که تا اون موقع اصلا" جنازه ی مرده ندیده بودم ، با دیدن پیکرهای خون آلود و کبود و پاره پاره شده ، هنگ کردم! تا چند روز خواب و خوراک درست و حسابی نداشتم.

 

مردم خودشون حفاظت و حراست از محله ها رو بعهده گرفته بودند. هر شب توی محله تا پاسی از شب همراه بزرگترا بیدار میموندیم. چند تا چماق داشتیم که روی سر اونها میخ کوبیده بودیم و سر میخها رو هم با انبردست کنده بودیم. اگر با این چماق ضربه ای به کسی زده میشد ، بدنش میشد عین آبکش!!! چند تا شیشه کوکتل مولوتف هم همیشه دم دست بود ، اما بلد نبودیم چه جوری ازش استفاده کنیم!!

 

همیاری و همدلی بین مردم اون دوره قابل توصیف نیست. نه دعوایی ، نه ناسزایی ، نه ناراحتی ، نه دعوای سیاسی...... یادش بخیر. روزهایی که متاسفانه بعید است که دیگه تکرار بشن......