در بیابانی دور

که نروید جز خار

که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی

خفته در خاک ، کسی

 

زیر یک سنگ سیاه

میدرخشد دو نگاه

که به ناکامی ازین محنت گاه

کرده افسانه ی هستی کوتاه


یکشنبه 19 اسفند 86 : در همان آغازین لحظات روز ، همسرم تماس گرفت و گفت از تهران تماس گرفته اند و میگویند حال پدر دگرگون شده ؛ باید تماس بگیری. تماس میگیرم. قبل از اینکه مادرم چیزی بگوید ، از صدای شیون و گریه ای که میشنوم......

پدر ، همیشه باعث دلگرمی و قوت قلب است.

حتی اگر خودت پدر باشی ، باز هم پدرت ، تکیه گاه و پشت و پناهت است.

احساس تنهایی ، امانم را بریده.....

باز راهی تهران میشویم ، اما با چه حالی؟ در طول راه فقط به این فکر میکنم که چگونه میتوانم پای در خانه ای بگذارم که تا کنون روشن به نور مهر پدر بوده است و حالا......

به درب منزل میرسم. توان پیاده شدن ندارم......

 

دوشنبه 20 اسفند 86 ، بهشت زهرا ، تهران

 پدر؛ برای ما سخت بود که ببینیم در این مدت بیماری ، تو رنجوری و ما علیرغم تمامی تلاشی که کردیم نتوانستیم تسکینی برای دردت بجوئیم. معترفیم که هیچگاه نتوانستیم ذره ای از لطف و کرم و بزرگواری تو را جبران کنیم و از این بابت ، تا آخر عمر شرمنده ی تو هستیم. اما پدر ؛ میدانی که همه ی ما از صمیم قلب تو را دوست داشتیم ، به وجودت افتخار میکردیم و سعی میکردیم موجبات خشنودی تو را فراهم کنیم. تو را به بزرگواری و گذشت همیشگی ات قسم میدهم از ما راضی باش و کاستیهایی را که ناخواسته در حق تو روا داشته ایم بر ما ببخش......

 

اینها بخشی از یادداشتهای سه سال پیش من است. سه سال از فقدان پدر مرحومم گذشت و هنوز داغ آن عزیز برام تازگی داره. چند روز قبل دوباره در خواب ایشون رو دیدم. دلم میخواست امروز رو در بهشت زهرای تهران باشم اما کارهای اداری زیاد آخر سال این فرصت رو به من نمیده. از همین راه دور عرض سلامی به محضرشون میکنم و بوسه بر تربت اون عزیز بزرگوار میزنم.....