یادداشت 23 امرداد 1397

چهارشنبه هفته ی گذشته وقتی تعدادی از بستگانمون که در مراسم تشییع و ختم حضور داشتند برای خداحافظی و برگشت به شهرشون به خونه ی برادرم اومدند ، من که یه گوشه نشسته بودم احساس کردم سینه ام سنگین شده و داره درد میگیره.


به اطاق برادرزاده ی مرحومم رفتم و دراز کشیدم تا بلکه بهتر بشم اما بی حالتر شدم و درد قفسه سینه ام مرتب بیشتر و بیشتر شد. اونها که فکر میکردند خوابیدم وقتی بالای سرم اومدند و حالم رو دیدند با اورژانس تماس گرفتند و دقایقی بعد مامورین اورژانس اومدند.


علائم حیاتیم خوب بود و فقط فشار خونم پایین تر از معمول بود. از زمانی که داروهای تیروئید رو مصرف میکنم ضربان قلبم هم خیلی کم شده و بعضی وقتا به کمتر از 60 تپش در دقیقه هم میرسه. سوزن مربوط به سرم رو توی رگ پشت دستم وارد کردند و تصمیم گرفتند من رو به بیمارستان ببرند.


بدلیل باریک بودن پله ها نمیشد برانکارد رو بیارن بالا. با کمک بستگانم تا جلوی درب ساختمان رفتیم و اونجا روی برانکارد خوابوندنم و برانکارد رو به آمبولانس منتقل کردند. دو تا کمربند روی برانکارد بود که بدنم رو با اونها فیکس و محکم کردند. میخواستم بگم این کمربندها رو باز کنند اما وقتی ماشین شروع به حرکت کرد در هر دست اندازی با اینکه من رو بسته بودند بالا و پایین میپریدم ، احساس کردم حداقل 3-2 تا کمربند دیگه هم لازم بوده به من ببندند! نمیدونم مریض هایی که دچار شکستگی میشن رو چه جوری با این آمبولانسها جابجا میکنند!!


برای اینکه آرامش بیشتری داشته باشم چشمام رو بسته بودم. به بیمارستان رسیدیم و در بخش قلب اورژانس برانکارد رو کنار یه تخت نگهداشتند و به من گفتند برو روی اون تخت!! والله نمیدونم بیماری که مشکوک به مشکل قلبی هست آیا باید خودش حرکت کنه؟!. خودم رو با زحمت جابجا کردم.


بلافاصله از من نوار قلب گرفتند و یه پرستار 8 تا قرص مختلف آورد و گفت بدین بخوره. پرسیدند با چه فاصله ی زمانی؟ گفتند همه رو با هم! هر 8 تا رو خوردم. چند دقیقه بعد از خونم نمونه برداری کردند. دوباره اومدند و یه سرم وصل کردند و یه آمپول هم ریختند داخل محلول سرم. چند دقیقه بعد یه قرص زیر زبانی بهم دادند. در حالتی بین خواب و بیداری و خیلی گیج بودم.


ساعتی بعد دوباره از من نوار قلب گرفتند. تقریبا" خواب بودم که یکباره دست چپم (که سرم بهش وصل بود) شروع به خارش و درد شدید کرد. از خواب پریدم و گفتم دستم درد داره. صدای پرستار رو شنیدم که گفت بخاطر تزریق مورفین است!!


باز هم بین خواب و بیداری بودم. پرستاری اومد و لباسم رو بالا زد. فکر میکردم برای سومین بار میخوان نوار قلب بگیرن اما وقتی همراهانم دیدند داره پنبه الکلی رو شکمم میکشه پرسیدند این برای چیه؟ گفتند تزریق!! پرسیدند مگه آمپول رو توی رگ یا عضله نمیزنید؟ گفتند این آمپول جاش همین جاست. و اون رو به شکمم تزریق کردند. سوزش بدی داشت.


چشمام رو باز کردم. احساسم این بود که ساعت باید بین 9 تا 10 صبح باشه. ساعت اون اطاق 09:30 رو نشون میداد. برای اطمینان از همراهانم پرسیدم ساعت چند است گفتند 1 بعد از ظهر. حدود 3 تا 4 ساعت رو خواب بودم. ساعت اورژانس هم همراه من خواب بود!


به بستگانم گفتم ساعت 16:30 مراسم داریم. حالم خیلی بهتر شده و اگه اینجا بمونم از یه طرف به مراسم نمیرسیم و از طرف دیگه اینا یا مرتب آمپول به من میزنند و یا انواع قرصها رو به من میدن که ممکنه اثر مخرب دیگه ای برام داشته باشه و علت اصلی بروز مشکل گم بشه. بی جهت مورفین به من تزریق کردند و میترسم دفعه ی بعدی برن سراغ یه ماده مخدر قویتر. مرتب هم دانشجویان پزشکی می اومدند و در مورد وضعیتم سوالهای تکراری میکردند ؛ چیزی که برای آموزش اونها لازم بود اما من در شرایطی نبودم که مرتب حرف بزنم.


علیرغم مخالفت کادر پرستاری ، خودم رضایت دادم و اومدم بیرون و فقط تلاش کردم قدری صبر و تحملم رو در مراسم بالاتر ببرم.... کاری که نتونستم انجام بدم و با شنیدن صدای مداح که این شعر رو خوند "هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود" دوباره از خودم بیخود شدم..... صورتم اثر کبودی پیدا کرده....


زمانی که در اورژانس مرتب به من قرص و آمپول میدادند یاد اورژانس بیمارستانی در اصفهان رو بخیر کردم که وقتی برای مشکل افزایش ناگهانی فشار خون و تپش قلب شدید مراجعه کردم پزشک اورژانس پس از معاینه اولیه و گرفتن نوار قلبی گفت به شما 15 تا 20 دقیقه اکسیژن وصل میکنیم تا استراحت کنید و بدنتون آروم بشه. احتمال داره مشکل حل بشه. اگر غیر از این شد و فشارتون به حالت عادی برنگشت شما رو بستری میکنیم تا آزمایشات دقیقتری رو انجام بدیم. و من با همین رویکرد ساده حالم خوب شد و نیازی به کار و درمان اضافه تر نداشتم.

/ 0 نظر / 57 بازدید