تنها در مه.....

فکر نمیکردم آرزویی که روز جمعه به دلم خطور کرد ، امروز شکل واقعیت بخود بگیره. جمعه ، با دیدن مخفی شدن قله ی صفه در مه ، دلم هوای قله داشت ( مثل اون تصنیف هوای گریه با من ). امروز که به صفه رفتم ، در اون ابتدای مسیر ، مه رقیق پاره پاره ای در اطراف کوه بود. هم میخواستم برم قله و هم از وضعیت کفشام خیلی مطمئن نبودم. برای همین تصمیم گرفتم اول یه سنگ نوردی مقدماتی انجام بدم ببینم این کفشای ورزشی جدید چقدر همراهم خواهند بود. در همون اولین قدمی که روی سنگ گذاشتم ، پام لیز خورد و فهمیدم در این یخ و برف و لغزندگی ، نمیشه به این کفش مطمئن بود. در همون قدمهای اول یه دلم میگفت برگرد و یه دلم میگفت فعلا" برو بالا تا ببینیم چی میشه.

 

دیگه جایی برای ریسک و بی احتیاطی نبود. هر قدم رو حتما" باید با دقت و وسواس برمیداشتم. تقریبا" به نیمه ی مسیر رسیده بودم که مه غلیظی اطرافم رو فرا گرفت. واقعا" محشر بود. لطافت هوای جاده ی چالوس ، زیبایی فضای نمک آبرود و مه افسانه ای جواهر ده رامسر ، حال در صفه اصفهان برام پدید اومده. سرعتم رو کم کردم تا از این فضا تا جایی که میشه بیشتر لذت ببرم. هر چند دقیقه یکبار ، روی سنگی می نشستم و به اطرافم نگاه میکردم ؛ فقط 10 تا 2٠ متر جلوتر دیده میشد....

 

 

 

قرار گرفتن در مه ، یه حس خواب و رویا به آدم میده ؛ یه جور تخیل زنده. هم زیباست و هم هول انگیز ؛ بخصوص وقتی که تنهای تنها هستی. شاید این فضا ، کمک میکنه که ما ( وقتی که دیگه چیزی در اطرافمون نمیبینیم ) بیشتر به خودمون رجوع کنیم و به خودمون پناه ببریم ؛ و در این پناه بردن به خود ، هم چهره ی زیبای درونمون رو میتونیم ببینیم و هم احیانا" اون چهره ی هول انگیز..... هر چی که هست ، توصیف نشدنیه.....

 

امروز در بخشهای سخت مسیر ، دیگه نمیتونستم به پاهام تکیه کنم چون بوضوح میدیدم که کفشهام روی سنگ لیز میخورند. این قسمتها رو بیشتر با کشش دستانم بالا رفتم. در مواردی هم چهارچنگولی پنجه به سنگ مینداختم و با هر دردسری بود خودم رو بالا میکشیدم. وقتی به بالای صخره رسیدم ، گفتم خوب دیگه ، تا اینجا به سلامت اومدی بالا. حالا عین یه بچه آدم سرت رو میندازی پایین و از مسیر اصلی برمیگردی. اما یکی توی وجودم بود که ظاهرا" خیلی تحت تاثیر این تبلیغات شرکت های خودرو ساز ایرانی قرار گرفته بود و هی میگفت " راه تو را میخواند ". بلاخره تسلیم شدم و مصمم برای رفتن به قله. هنوز مه غلیظی همه جا رو فرا گرفته بود.

 

هوا بطور اعجاب آوری لطیف ، پاک و ملایم بود. در میانه ی مسیر قله ، مه آروم آروم رقیق شد و خورشید فرصتی برای درخشش پیدا کرد. خیلی راحت به قله رسیدم. منظره ای باور نکردنی اون بالا در انتظارم بود. در سمت شرق ، مه از کوه بالا میومد و در سمت غرب ، هوا تمیز و عالی. خورشید هم در ارتفاع پایین با رنگ نارنجی و قرمز در حال درخشیدن. ای کاش زمان متوقف میشد....

 

 

 

 

 

 

 

امروز جای همه ی علاقمندان به طبیعت صفه رو خالی کردم.....

 

/ 8 نظر / 2 بازدید
ارغوان

[گل]عکس های فوق العاده ای گرفتید ! گزارشتون هم مثل همیشه کامل و خواندنی بود ... چه تجربه ی بی نظیری !

oMega2B

سلام، اولین عکس العملم : wooooooow عالی بود، مثل همیشه. همین طور که می خوندم تک تک فضاها رو به یاد آوردم، جاده چالوس، نمک آبرود، جواهرده([گل]) فقط می تونم بگم "ممنمون خدا از این همه زیبایی ،شکرت خدا". از شما هم تشکر برای تداعی این لحظه. [گل]

رستمی

سلام واقعاَ چه عشق و علاقه ای به کوه نوردی دارید خصوصا اگر خونتون نزدیک به صفه نباشه. تازه اون هم توی زمستون با این هوای سرد. دیشب خواب شما رو دیدم. از تهران اومده بودم اصفهان یک دو ساعتی وقت داشتم تا شما رو ببینم و باید می رفتم یزد. ظاهرا در شهرداری شما را دیدم (البته مثل شهرداری نبود. بیشتر شبیه یک ساختمان نیمه کاره) شما در یک اتاق بزرگ و خالی داشتید با مداد شمعی مشکی یک طرح نقاشی را کامل می کردید. البته یک پیرمرد موسفید هم در کنار شما بود که گاهی شما را راهنمایی می کرد تا طرحتان زیبا تر شود. نزدیک شهر بود و من از شما ژرسیدم که چگونه می شود بروم ترمینال جی؟ شما نشون دادید و همون موقع یک اتفاق جالب هم افتاد. در حین صحبت کردن بودیم شما ظرف غذاتون رو زمین گذاشته بودید که یک نفر از شلوغی خیابان استفاده کرده بود و اون رو دزدیده بود! البته توی مسیرم تا ترمینال با چند تا از دوستان اصفهانی دیگه هم برخورد کردم که خیلی وقته اونها رو ندیدم.

علیرضا بوژمهرانی

دوستان گرامی ، ارغوان ، امگا 28 و نوشا بخاطر توجه و لطف همیشگیتون ممنونم ، اساسی

علیرضا بوژمهرانی

دوست گرامی جناب آقای رستمی سلام انشا’الله توفیق دیدار مجدد شما در هفته ی آینده نصیبم بشه. راستش من علاقه و ارتباط عجیبی با طبیعت برقرار کردم که در موردش حرف خواهم زد. با احترام

آرش زمانپور

سلام جناب مهرانی عکس ها عالی بود و با نوشته و قدرت کلام شما زیباتر و دیدنی تر شده بودند. من حس و حال شما رو کاملا درک میکنم.روزی که در کلاردشت بودم و در بالای کوهپایه ها ابر ها اونقدر به زمین نزدیک بودند که همین حالت رو ایجاد میکردند.... در اون فضای زیبا و روحانی به بیرون از ماشین رفتم، در مسیر عبور ابر قرار گرفتم و اجازه دادم ابر من رو در بر بگیره..... هیچ وقت اون لحظه رو فراوش نمیکنم که چطور در ابر گم شدم....ذرات ریز و خنک آب رو به روی پوستم حس میکردم و لذت میبردم. امیدوارم همه دوستان این امکان رو داشته باشند تا این حالت رو تجربه کنند چرا که بسیار زیبا و آرامش بخش هست. با احترام زمانپور