یادداشت 14 امرداد 1394 - باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم

آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

 

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست

تا فتنه­ی خیال تو برخاست در دلم

 

خاموشی لبم ، نه ز بی دردی و رضاست

از چشم من ببین ، که چه غوغاست در دلم

 

من نای خوش نوایم و خاموشم ای دریغ

لب بر لبم بنه ، که نواهاست در دلم

 

دستی به سینه­ی من شوریده سر گذار

بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم

 

زین موج اشک تفته و طوفان آه سرد

ای دیده هوش دار ، که دریاست در دلم

 

باری امید خویش به دلداریم فرست

دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

 

گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز

صد گونه داغ عشق پیداست در دلم

 

(شعر از : هوشنگ ابتهاج – سایه)

 

/ 0 نظر / 51 بازدید