یادداشت 27 اردیبهشت 1397 - سفری کوتاه به حاجی آباد

از پنجشنبه شب هفته ی پیش تا دوشنبه شب همین هفته خواهر و خواهر زاده ام میهمان ما بودند. توی این چهار روز دور هم بودیم و دیداری تازه کردیم. خدا رو شکر

 

بامداد دوشنبه 24 اردیبهشت برای رصد هلال صبحگاهی ماه شعبان به کوه صفه رفتم. افق شرقی با لایحه ای از ابر و غبار پوشیده شده بود و شانسی برای رویت هلال فراهم نمیکرد. دقایقی رو به دیدن افق گذروندم و برگشتم.

 

حاجی آباد فریدن جائی است که هر سال یه بار به اونجا میریم تا هم گشت و گذار و کوهپیمایی کرده باشیم ، هم از طبیعت بکر و بسیار زیبای منطقه بهره مند بشیم و هم یکی دو نوع سبزی معطر کوهی رو جمع آوری کنیم. معمولا" این طبیعت گردی رو در روزهای جمعه انجام میدیم اما امسال استثناء بود.


سه شنبه 25 اردیبهشت رو مرخصی گرفتم و به همراه همسرم رفتیم حاجی آباد. اولین بار بود که بین هفته به این منطقه میرفتیم و اولین بار هم بود که تنها بودیم. در یکی از روستاهای نزدیک حاجی آباد یکی از بستگان همسرم زندگی میکنه که من تابحال ایشون رو ندیده بودم ؛ خانم بسیار محترم و مهربان و زحمتکشی که ما ایشون رو خاله خطاب میکردیم. 


متاسفانه حدود 10 سال قبل یکی از فرزندان ایشون در سن جوانی و بطور ناگهانی فوت کرده بودند و خاله هنوز در غم از دست دادن این فرزند داغدار بود. فشار روحی این غم در سال اول درگذشت فرزندنش باعث شده بود که خاله اقدام به خودکشی کنه.... بحمدالله به موقع متوجه شده بودند و ایشون رو از مرگ حتمی نجات دادند اما آثار مواد سمی که خاله خورده بود ، هنوز هم اذیتش میکنه.... چی بگم والله. ما مردها هیچ درکی از احساسات عمیق ، قلبی و عاشقانه ای که مادرها نسبت به فرزندانشون دارند نداریم و نمیتونیم داشته باشیم. مادر موجودی عجیب و آسمانی است. قدر مادرانتون رو بدونید....


توی مسیر که بودیم با خاله تماس گرفتیم تا همراه ما بیاد صحرا. به اتفاق به همون محل همیشگی رفتیم. ماشاءالله به خاله که علیرغم سن و سالی که داره بسیار تیز و چابک بود و در بالا رفتن از شیب کوه در چشم به هم زدنی از ما جلو افتاد.


ما معمولا" هر سال در اوایل خرداد به این منطقه می اومدیم و در اون زمان هم هنوز در برخی قسمتها ، برف وجود داشت. اما امسال با اینکه در اردیبهشت اومده بودیم ولی خبری از برف نبود. بارش برف در سال گذشته خیلی کمتر از حد نرمال بوده. اما بارشهای بهاری امسال به داد طبیعت رسیده بود و سرسبزی نسبی رو میشد دید (هر چند که اصلا" قابل مقایسه با سالهای قبل نبود)


من در حین گشت و گذار به دنبال چوئیک (شوید کوهی) بودم ولی چیزی زیادی پیدا نکردم. مقدار این سبزی خیلی کمتر از سالهای پیش بود و البته هنوز برخی از بوته های این گیاه رشد نکرده و کوچک بودند. اما هزار ماشاءالله به تره کوهی که در بخشهایی اونقدر زیاد و متراکم رشد کرده بودند که در موقع راه رفتن بعضا" زیر پا قرار میگرفتند.


ضمن کوهپیمایی نگاهی هم به دور و اطراف داشتم و دنبال بودم تا از پرندگان هم عکس بگیرم. یه جا وقتی نگاهم به صخره ها بود کبکی رو دیدم که بسرعت و با فریاد بجای پریدن ، با دویدن داره بین سنگها حرکت میکنه و لحظه ای بعد صدای سفیر شیرجه عقاب بزرگی رو دیدم که به قصد شکار این کبک با سرعت به طرف این صخره میرفت. درست در لحظه ای که عقاب پنجه های خودش رو برای گرفتن کبک به طرف جلو آورد ، کبک خوش شانس تونست بین سنگها خودش رو پنهان کنه. عقاب چند ثانیه روی همون محل درجا بال زد و بعد دوباره بسرعت اوج گرفت. صحنه ی فوق العاده ای بود.


موقع کوهپیمایی وضعیت جسمی نرمالی نداشتم. اذیت نبودم اما حالم طبیعی هم نبود و برای همین خیلی بدنم رو تحت فشار قرار ندادم و به آرامی حرکت میکردم. هنوز آثار بیماری خفیفی که چند وقته درگیرش هستم از بدنم خارج نشده.


کار جمع آوری سبزی ها که به اتمام رسید سوار ماشین شدیم و برگشتیم. تریلی های متعدد در حال انتقال گله های گوسفند به این منطقه بودند. دیدن گله های بزرگ که شامل بره های تازه به دنیا اومده ی زیادی بودند از جمله مناظر زیبا این ایام این منطقه است. خوش و بش مختصری با چوپانان داشتم. از اصفهان اومده بودند و میگفتند تا دو سه ماه در اینجا خواهند موند.


برای نهار تدارک مختصری دیده بودیم و همه چی همراه داشتیم. خاله اصرار کرد که برای نهار بریم منزل اونها. با کمال میل پذیرفتیم و رفتیم. از ایشون خواستیم چیزی تدارک نبینند. نهار رو در فضای بسیار صمیمی همراه با خاله و همسر ایشون که متاسفانه از بیماریهای متعدد رنج میبرند صرف کردیم و لحظاتی خوش رو گذروندیم. ماست تازه محلی که خاله آورد اونقدر خوش طعم بود که من ترجیح دادم فقط نون و ماست بخورم.


در زمان استراحت مختصری که داشتیم گلاب به روتون خواستم برم سرویس بهداشتی. وقتی خواستم برم شنیدم که شوهر خاله گفت به علی آقا بگین ببینه آفتابه آب داره یا نه؟ وقتی وارد سرویس بهداشتی شدم دیدم اونجا لوله و شیر آب هست. امتحانش کردم دیدم آب داره. با خودم گفتم پس نیازی به استفاده از آفتابه نخواهد بود.


این سرویس بهداشتی شکل عجیبی داشت. اون لوله و شیر آب بجای اینکه در کنار و یا جلوی سنگ دستشویی تعبیه شده باشه درست در پشت سر بود!!! خوب ؛ چاره ی کار یه گردش 180 درجه ای بود!! اما رویداد بعدی اونقدر عجیب بود که لازم میشد هر از گاهی چند چرخش 360 درجه ای در این محل لازم بیاد!!!


وقتی موقع استفاده از آب شد متوجه شدم ای دل غافل ، این تک لوله لوله به آبگرمکن وصله و آبش داغ و جوش است!!!! دستشویی فاقد آب سرد بود و تازه متوجه شدم کارکرد اون آفتابه چی بوده!!! آقا ؛ مثل این داغدیده ها بال بال میزدم!!! در اون لحظات داغ و حساس ، به نظرم رسید مرحوم وحشی بافقی هم گویا دچار مشکل مشابهی شده بوده که سروده است:


شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟

سوختم ، سوختم ، این راز نهفتن تا کی؟

البته در زمان وحشی بافقی که آبگرمکن نبوده ولی احتمالا" آفتابه آب جوش رو اشتباهی به جناب ایشون دادند!!! بگذریم. 


خاله خودش چندین بار به کوه و صحرا رفته بود و سبزیهای زیادی رو جمع آوری کرده بود. خیلی خیلی اصرار داشت که ما از این سبزیها برداریم. قبول نمیکردم و سعی داشتم اینکار رو نکنم تا حاصل رنج و زحمتش برای خودش بمونه. ولی وقتی که ما رو به تار سبیل فرزند مرحومش قسم داد که قبول کنیم ، متوجه شدم که این یعنی آخر انتظار. با کمال میل پذیرفتیم تا به قسم خاله احترام گذاشته باشیم.


سه شنبه رو در حالی به پایان رسوندیم که دنیا دنیا خاطرات خوب از این سفر یک روزه ی کوتاه برامون پدید اومده بود.

 

عکسها

 

weblog4762.jpg

هر سال از منظره کوه و قله ی "پیر هشتاد" عکس میگیرم. خدایا شکرت که یه بار دیگه تونستم این منظره رو ببینم. میخوام به همکاران و همنوردانم پیشنهاد صعود به این قله رو بدم.

 

weblog4763.jpg

 

weblog4764.jpg

تمام این گیاهان سبز که قد برافراشته اند تره کوهی هستند ؛ هزار ماشاءالله

 

weblog4765.jpg

این همون عقابی است که صحنه ی حمله اش به یه کبک رو از نزدیک دیدم

 

weblog4766.jpg

 

weblog4767.jpg

 

weblog4768.jpg

 

weblog4769.jpg

 

weblog4770.jpg

 

weblog4771.jpg

 

weblog4772.jpg

خاله ی عزیز و همسر محترمشون

/ 0 نظر / 23 بازدید