یادداشت 19 امرداد 1397

بعد از ظهر دوشنبه 15 امرداد بعد از استراحتی کوتاه آماده ی کار در گلخونه شدم. معمولا" موقع استراحت تلفنم رو در حالت پرواز قرار میدم. وقتی بعد از بیدار شدن در حال کار روی پشت بام بودم ، همسرم تلفن رو آورد بالا و گفت مادرتون با حالتی مضطرب تماس گرفته....


دست از کار کشیدم و تماس گرفتم. مادرم بریده بریده گفت محسن (برادر زاده ام) تصادف کرده و حالش بد است. ما داریم میریم. خودت رو سریع به گرگان برسون..... و تلفن رو قطع کرد....


اومدم پایین و به همسرم اطلاع دادم. میخواستم بلافاصله و به تنهایی راه بیفتم. گفتم بهتره با برادرم تماس بگیرم. زنگ زدم. مثل همیشه با آرامش صحبت کرد و از تقدیر الهی گفت و از تصادف محسن. این آرامش برادرم برای لحظاتی داشت آرومم میکرد. پرسیدم محمد دارم راه می افتم ، بگو چی شده؟ پرسید پشت ماشین نشستی؟ پاسخ دادم نه. و گفت عجله نداشته باش و با آرامش بیا ؛ انا لله و انا الیه راجعون....


دیگه نمیتونستم چیزی بگم. بی امان گریه میکردم.... و همسرم که تازه فهمید چه مصیبتی پیش اومده از من نالانتر و بی تاب تر..... فرزندم برای خرید بیرون رفته بود. وقتی برگشت بهت زده شد. بهش خبر دادیم.... بدون گفتن حرفی به داخل اطاقش رفت. او در این روزهای عزا از همه ی ما آرامش بیشتری داشت و مرتب به ما میگفت همه ی ما در این عالم مهمان و مسافر هستیم و رفتنی. بی تابی نکنید و صبور باشید و برای محسن دعا کنید....


از ساعت 9 شب تا ساعت 8 صبح روز سه شنبه قریب 1000 کیلومتر رو با چشمانی گریان رانندگی کردم..... به منزل پدر زن داداشم رسیدم.... مثل روزی که خبر درگذشت پدرم رو دریافت کردم و به تهران رسیده بودم ، اینجا هم نای راه رفتن نداشتم..... گریستم و بی حال شدم....


برادرم برای انجام تشریفات قانونی و تحویل گرفتن پیکر فرزندش به شهر کوچک کردکوی (30 کیلومتری غرب گرگان) رفته بود. اوایل بعد از ظهر روز گذشته یکی از دوستان محسن به دنبالش میاد تا به اتفاق گشتی با ماشین بزنند. این فرد مشکلات شخصی و خانوادگی داشت و برادر زاده ام تلاش داشت تنهاش نذاره و بهش روحیه بده. با هم به جاده قدیم کردکوی میرن ؛ جاده ای خراب ، کم عرض و پر حادثه. 


دوست محسن راننده خودرو بوده و اونطور که اظهار کرده در حین رانندگی یک سگ به ناگهان در مسیرشون قرار میگیره. راننده برای اجتناب از برخورد با سگ به سمت چپ منحرف میشه. سرعت بالا بوده و تسلط راننده اندک. با منحرف شدن ماشین ، وانت باری که از سمت مقابل و در مسیر خودش در حال حرکت بوده با شدت هر چه تمامتر به درب و ستون سمت راست ماشین سواری برخورد میکنه ؛ جایی که برادر زاده من نشسته بوده..... 


این برخورد شدید منجر به واژگونی و معلق خوردن خودرو سواری میشه..... راننده فقط از ناحیه سر جراحت بسیار مختصری پیدا میکنه و سرپایی درمان میشه اما محسن دچار خونریزی داخلی و ضربه ی مغزی میشه و در حالی به بیمارستان میبرنش که تقریبا" ازش قطع امید کرده بودند.... پزشکان یک ساعت برای احیاء محسن تلاش کردند اما ثمری نداشت....


من به امامزاده عبدالله (آرامستان گرگان) رفتم تا برخی هماهنگیها رو به همراه دیگر بستگان انجام بدیم. مرتب با برادرم در تماس بودم. هنوز آرامش داشت و سفارش کرد اجازه ندم کسی پیکر پسرش رو ببینه. وقتی پیکر رو تحویل دادند ، آرامش برادرم به پایان رسید..... با من تماس گرفت اما دیگه صحبت نمیکرد....بلند بلند فریاد میزد و آه میکشید....


پیکر به غسالخانه رسید و اون رو روی سنگ غسل گذاشتند. کاور رو قدری باز کردند تا صورتش دیده بشه..... پوست محسن که سفید بود ، حالا چهره اش سفیدتر هم شده بود....آرام به خواب رفته بود. هیچ جراحت ظاهری نداشت.... مادرش برای وداع اومد و یا فرزندش صحبت کرد.... لا یوم کیومک یا اباعبدالله.....


پیکر رو بعد از غسل به کنار قبری آوردند که در همسایگی پدر بزرگ محسن بود. بدن در قبر قرار گرفت و موقع تلقین بود. یکی از دوستانش ابتدا خواست اینکار رو انجام بده اما نتونست. من نزدیک بودم. انتهای قبر نشستم و دستم رو روی شانه ی محسن گذاشتم و تکانش دادم. روحانی در حال خوندن ذکر تلقین بود و من مرتب شونه ی محسن رو تکون میدام و زیر لب همراه با گریه محسن رو صدا میزدم و میگفتم عمو جونم بیدار شو ، محسن جان بلند شو عمو.... ای وای ای وای.... یا اباعبدالله


مراسم تدفین به پایان رسید و با حالی زار برگشتیم. روز بعد بخاطر شوک روحی و سنگینی مصیبت حالم بد شد و من رو با اورژانس به بیمارستان بردنند و عصر همین حال برای برادرم و همسرشون رخ داد و ناچار شدند اونها رو به درمانگاه ببرند....


هنوز هم باور اینکه محسن دیگه در بین ما نخواهد بود برای هیچیک از ما سخت و غیر ممکن است. جوانی رعنا ، بسیجی نمونه استان گلستان ، فعال دانش آموزی و دانشجویی که علیرغم سن کم بدلیل خاص و ویژه بودن فعالیتهاش ، به حج عمره برده بودنش و همراه با فعالان بسیج دانش آموزی با مقام معظم رهبری ملاقات کرده بودند و یه دنیا هوش و استعداد داشت و در عین حال خوش مشرب و دوست داشتنی. اگر محسن در اول انقلاب و اوایل جنگ حضور داشت قدر مسلم یکی از افراد بسیار تاثیرگذار در سطح ملی و فرماندهان جوان و عالی رتبه نظامی میشد اما صد حیف که برخی جوانان اول انقلاب که حالا تبدیل به پیرمردانی فرتوت شده اند حاضر نیستند کار و میدان رو به جوانانی توانمند و خوش فکر مثل محسن بسپرند و سفت به صندلیهاشون چسبیدند....


با قلبی اندوهناک و زخم خورده به اصفهان برگشتم. همه باید راضی باشیم به تقدیر و رضای الهی. برادرم نیت کرد تا برای آمرزش روح فرزندش حمایت مادی و معنوی یک یتیم که اسم محسن داشته باشه رو بر عهده بگیره. این موضوع رو با مسئولین محلی کمیته امداد استان گلستان مطرح کردند و عجیب اینکه خبر دادند پرونده ی یک کودک یتیم در همون روز تکمیل شده بوده و در صف انتظار پیدا شدن حامی قرارش دادند که اسمش محسن بود.... برادرم میگفت خدا محسنی رو از ما گرفت و محسن دیگری رو به ما داد.... الهی رضا" به رضائک و تسلیما" لامرک... ولله الحمد

/ 0 نظر / 84 بازدید