یادداشت 22 امرداد 1394

دیروز بقدری خسته بودم که وقتی ساعت 18:45 برگشتم خونه و نهار خوردم ، روی مبل خوابم برد و 2 ساعتی رو تقریبا" بیهوش بودم از فرط خستگی. ساعات آخر شب رو به جمع کردن وسایلم پرداختم تا انشاءالله امروز به اتفاق همکاران و دوستانم بریم برای صعود به قله مورگل که در منطقه دنا از رشته کوه زاگرس واقع شده و دومین قله بلند این منطقه (بعد از قله قاش مستان) است. ارتفاع قله مورگل در منابع مختلف ، بصورتهای متفاوتی ذکر شده اما به نظر میرسه این قله بیش از 4400 متر از سطح دریاهای آزاد ارتفاع داشته باشه.

در این صعود افزایش ارتفاع رو طی دو مرحله انجام خواهیم داد :

از روستای خفر (جنوب غرب سمیرم) با ارتفاع 2200 متر به جانپناه دنا در ارتفاع 3015 متری و شب مانی در جانپناه

حرکت از جانپناه در سحرگاه روز جمعه بطرف قله

پیش بینی میشه در یه شرایط عادی حرکتمون از جانپناه بطرف قله و برگشتمون به همین محل یه چیزی حدود 12 ساعت طول بکشه. از جانپناه تا ارتفاع حدود 4100 متری  مسیر قله مورگل و قاش مستان مشترک است و بعد از رسیدن به دو راهی که در این ارتفاع قرار داره به طرف مورگل حرکت خواهیم کرد؛ انشاءالله

چیزی که به جاذبه های این صعود اضافه میکنه اینه که الان در زمان بارش شهابی برساووشی قرار داریم. پیش بینی کردند که در اوج بارش ، شاهد حدود 100 شهاب در ساعت خواهیم بود. شاید این شانس رو داشته باشیم که امشب در ارتفاعات دنا و در تاریکی مطلق محیط ، چشم انداز زیبایی از آسمان شب ببینیم.

خستگی زیاد روز گذشته باعث که نتونم بامداد امروز برای رویت هلال صبحگاهی اقدام کنم. شرمنده هلال جان. میدونی حال و روزم رو.... انشاءالله دفعه دیگه که چشمم به جمالت روشن بشه مفصل برات حدیث دل میگم....

بعضی وقتا یه چیزی رو از خدا میخوای ولی موقتا" ازت دریغ میشه و بعد یکدفعه یه جایی که اصلا" انتظارش رو نداری همون خواسته­ات رو برآورده میکنن. دوشنبه شب در گلستان شهداء خیلی دوست داشتم تبرکا" دستم به تابوتهای معطر شهداء برسه اما ماشاءالله به اون جمعیت عاشق و با معرفت که از همه قشری (پیر و جوان و زن و مرد و بچه و تیپ امروزی و تیپ دیروزی و....) بودند و طی دو روز استقبال و بدرقه بی نظیری رو در اصفهان به نمایش گذاشتند. اون شب فقط به فیلم و عکس گرفتن قناعت کردم اما حسرت رسیدن ، به دل دستهای دراز شده­ام موند.....

صبح امروز چند دقیقه دیرتر رسیدم اداره. صدای قرائت زیارت عاشورا از سالن نمازخونه بلند بود. بطرف دفترم اومدم. دفتردارم پرسید شما بالا نمیرید؟ گفتم نه (معمولا" بلافاصله کارم رو آغاز میکنم). گفت آخه امروز 2 تا شهید هم آوردند.... از همون وسط راهرو برگشتم. رفتم بالا. نمازخونه پر بود و تابوت یکی از شهداء در نزدیک محراب. همون اول کار رفتم و بوسه­ای از ره ادب و احترام به این تابوت زدم..... یادش بخیر.... در دهه 60 یه شب در پایگاه مالک اشتر تهران بصورت داوطلب از بسیج رفته بودیم برای نگهبانی. اون شب 72 شهید رو آوردند و توی محوطه پایگاه گذشتند تا صبح فرداش تشییع بشن. شب از نیمه گذشته بود که به همراه دوستام رفتیم برای زیارت این شهداء. درب تابوتها رو برمیداشتیم و اشک ریزان به چهره منور گلهای پرپر شده­ی ایران زمین نگاه میکردیم..... خلوت خیلی خیلی خاصی بود که تکرارش فقط در سال 65 و در عملیات کربلای 1 برام پیش اومد ؛ زمانی که بر سر پیکر یه پیرمرد شهید از گردان المهدی لشکر 10 سید الشهداء علیه السلام حاضر شدم. پیرمردی که روز قبل از من خواسته بود براش دعا کنم تا بشهادت برسه و در اون بعد از ظهر ، من نشسته بودم بالای سرش و به چهره­ی پر نورش که تبسمی بر لب داشت نگاه میکردم..... دلم برا دوستام تنگ شده و سینه­ام سنگینی میکنه..... کی میشه دوباره ببینمشون.....

/ 0 نظر / 42 بازدید