یادداشت 16 اسفند 1390 - تا کی جوانیم؟

دیشب که رفته بودم استخر ، موقع خروج و برای خشک کردن موهای سرم جلوی آینه رفتم . لامپ مهتابی این قسمت درست در بالای سرم بود و تابش مستقیم این نور به فرق سر بنده ، باعث شد که روشن سر بشم!!! تازه داره مشخص میشه که کلی موهای سرم ریخته و دارم به جمع پیشانی بلندهای متفکر اضافه میشم!!!

بعضی دوستانم به همین دلیل و بخاطر سفید شدن موی سر و صورت ، به بنده میگن خیلی پیر شدی. اما باور کنید تا بحال حتی برای یک لحظه نه احساس پیری دارم و نه حتی به این موضوع فکر کردم. بحمدالله با تنوع زیادی که در امور زندگی برای خودم ایجاد کردم ، هر روز شور و نشاط رو لمس میکنم و خیلی مواقع مثل بچه های کم سن و سال که برای رسیدن یه مناسبت خاص لحظه شماری میکنند و چشم انتظارند ، همین حس چشم انتظاری توام با شور و هیجان رو دارم ؛ برای کوهنوردی ، برای عکاسی ، برای رویت هلال ، برای پروژه های جدید کاری ، برای پرورش گل و گیاه ، برای بودن در کنار کسانی که اهل مهر و دوستی هستند ، برای فرا رسیدن دوباره ی ماه رمضان و برای محرم.....

امید زیادی به آینده دارم و برنامه هایی...... تا زمانی که امید داشته باشیم ، پیر نیستیم. تا زمانی که باور داشته باشیم انسان در هر دوره از زندگی قادر به انجام کارهای مهم و رسیدن به خواسته هاش است ، جوانیم..... و من خودم رو اینگونه می پندارم ؛ امید دارم و اراده ای برای رسیدن به خواسته ها و آرزوها.....

/ 2 نظر / 39 بازدید
پیمان

سلام با عرض تسلیت,خداوندروح هر دوی این بزرگواران را قرین رحمت خویش بفرماید.

محسن

شما که خیلی جوانید اینو شک نداشته باشید اون موهاهم باعث خوش تیپی شدند نگران نباشید فقط یکم بخندی خیلی خوب میشه