مهر میورزیم ، پس هستیم

در طی مسافرت به تهران ، دیدن افرادی با تیپ و قیافه های مختلف ، دیدن خانه هایی با تیپ های مختلف و دیدن ماشینهایی با تیپهای مختلف ، در فکر غرقم کرد. مدتها قبل با دوستی صحبت میکردم و حالا دارم نمونه ی عینی اون صحبتها رو میدیدم :

 

یه دختر و پسر جوان که در یه بنز آخرین مدل نشستند و لباسهای گرون قیمت بتن دارند و در پنت هاووس یکی از برجهای تهرون اقامت دارند و مرتب به سفر دور دنیا میرن، زندگی میکنند

یا مغازه دار که با ماشین هیوندای به سر کار میره و آخر هفته ها هم با خانواده راهی شمال میشن ، زندگی میکنه

یه کارمند که با پژو به سر کار میره و سالی یه بار فرصت مسافرت به شمال و مشهد پیدا میکنه ، زندگی میکنه

یه راننده که با خودروی پیکانش مسافرکشی میکنه و با ضرب و زور دخل و خرجش رو به هم میرسونه ، زندگی میکنه

یه کارگر که با موتور به سر کار میره و تمام آرزوش اینه که در طول عمرش یه بار زیارت مشهد و یا کربلا نصیبش بشه ، زندگی میکنه

یه کارگر روز مزد که با دوچرخه سر چهارراهها می ایسته تا بلکه کاری گیرش بیاد و رزق و روزی خانواده رو فراهم کنه ، زندگی میکنه

یه دهقان که هر روز با پای پیاده و یا با الاغ به مزرعه میره و تقریبا" هیچ آرزوی خاصی هم نداره ، زندگی میکنه

خانواده ی فقیری که در حلبی آباد و در بدترین شرایط به سر میبره و آرزویی غیر از زنده بودن نداره هم ، زندگی میکنه

 

اینها همه دارند زندگی میکنند ، اما چقدر تفاوت؟ به کدومیک میشه گفت زندگی واقعی ؟ تعریف زندگی چیه؟

 

این افکار عین خوره افتاده بود به جونم. شنبه شب با دیدن یه ظرف سوپ ( که توسط خانواده ی محترم یکی از دوستانم و بخاطر مریضی بنده آماده شده بود ) انگار پاسخی برای پرسشهام پیدا کرده بودم  :

 

تا دوست داری ، زنده ای

تا بی هیچ چشمداشتی مهر میورزی ، زندگی میکنی

تا از انسانیت خود فاصله نگرفته ای ، هستی

و تا زندگی می بخشی ، حیات داری

 

اگر همه ی اینها باشیم ، زنده ایم و زندگی میکنیم ، حتی اگر در حلبی آباد سکنی گزینیم. و اگر اینها نباشیم ، مرده ایم حتی اگر قبر ما ، پنت هاووسی در بهترین نقطه ی تهران باشه

/ 4 نظر / 11 بازدید
ali

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند.... (صادق هدایت)

سلام وقت بخیر بهتون تبریک میگم بخاطر اینکه شما,زنده ای...زندگی میکنی...هستی...وحیات داری...... همه دلتنگ شما و نگران سلامتیتون بودیم[نگران],این چند روز هوا از شدت گرما بهاری بود و مناسب کسالت شما ,به اصفهان زیبا خوش امدید

منصور

سلام راستش از تهران بسیار متنفرم...از ساختمان های بزرگش.از متروش.که ادم ها توش مثل مجسمه می ایستند...از خروجیش وقتی که از عوارضی رد میشی و کلی دختر بچه و پسر بچه میبینی که به گناه بی گناهی محکومند به گل فروشی و خدا میدونه که چه اینده ای در کمین اونهاست. تهران دهشت ناک ترین شهر دنیاست...

منصور

راستی خدا بد نده...امیدوارم که هر چه زودتر سلامتی رو بدست بیارید و تندرست باشید... راستی جای شما هم در رویت این ماه خالی بود...بسیار زیبا بود هلال...به یادتون هلال رو دیدیم... موفق باشید