یادداشت 21 اسفند 1396

در دوران نوجوانی حتما" تابستونا یه سفر به نیشابور داشتیم. مرحوم پدرم متولد یکی از روستاهای نیشابور بودند و بجز 3 تا از برادرانشون ، بقیه ی برادران و خواهران ایشون در همون روستا زندگی میکردند. دو قطعه باغ میوه بزرگ هم داشتیم که باید حداقل سالی یه بار به اونها سرکشی میشد بنابراین سفر تابستونه به نیشابور جزو برنامه های ثابت ما در اون دوران بود. الان از این موهبت محروم هستم و از آخرین سفری که به نیشابور رفتم 6 سال میگذره و دلم برای تمام بستگان عزیزی که اونجا دارم خیلی خیلی تنگ شده ؛ بویژه برای عموها و عمه های نازنینم.


عمده ی تفریحات اون دوران من در مدت حضور در روستا عبارت بودند از:


-         میوه چینی در باغات

در اون زمان بدلیل عدم استفاده بی رویه از کودهای شیمیایی ، میوه ها طعمی بسیار بسیار عالی داشت و کلی ذوق داشتیم که موقع چیدن سیب و هلو و گلابی و آلو قطره طلا و آلو سیاه و انگور ، میوه رو تازه به تازه بخوریم.


-         الاغ سواری در کوچه پس کوچه های روستا!!

یکی از بستگانم که به رحمت خدا رفته اند الاغ سیاه رنگی داشت که عین اسب مسابقه بود و وقتی سوارش بودی و توی کوچه ها تاخت میزدی احساس قهرمان مسابقات گراند اسلم جهانی سوارکاری بهت دست میداد! اما یکی دیگه از بستگانمون الاغی داشت که وقتی از خونه به سمت بیرون هدایتش میکردی از شدت تنبلی نای راه رفتن نداشت و اونقدر آهسته حرکت میکرد که مورچه ها هم ازت جلو میزدند اما همینکه سر الاغ رو به طرف خونه برمیگردوندی ، آنچنان به طرف خونه و طویله تاخت میزد که اون الاغ سیاهه از شدت خجالت از ادامه حضور در مسابقات انصراف میداد!! وقتی بطرف خونه حرکت میکرد عین خیالش نبود که کسی روش سواره!! اگه حواست نبود حتما" وقتی با سرعت از درب حیاط رد میشد سرت به چارچوب در میخورد.


-         قالی بافی

من خیلی قالب بافی رو دوست داشتم ؛ بویژه وقتی کنار دست عمه بتول (که اون زمان هنوز ازدواج نکرده بود) مینشستم و ایشون با مهربونی بسیار زیاد روش گره زدن رو به من یاد میداد. یه دو سه روزی که پیش عمه جان کار کردم فکر کردم اوستا شدم!! موقع نقشه خوانی قالی علاوه بر اسم رنگها ، عمه جان سه اصطلاح رو استفاده میکرد ؛ پیش آمد ، پیش رفت و جاخود.

پیش آمد زمانی استفاه میشد که گره یک رنگ باید یک ستون قبل از همون رنگ در رج پایین زده میشد. پیشرفت برعکس پیش آمد بود و جاخود یعنی گره رنگ باید دقیقا" روی گره همون رنگ در رج پایین زده بشه. من اون موقع نمیتونستم نقشه بخونم و برای همین پیش آمد و پیشرفت رو رها کردم و فقط جاخود رو توی ذهن نگه داشتم!!

خونه ی یکی از عموهام رفته بودیم. بعد از نهار که همه مشغول استراحت بودند من بچه ها رو جمع کردم و گفتم بریم قالی بافی. همه رو پشت دار قالی نشوندم و گره زدن رو یادشون دادم. پرسیدند رنگها رو چطوری استفاده کنیم؟ من هم با صدای رسا و خیلی با اطمینان گفتم : جاخود ؛ هر رنگی رو روی رنگ پایینی بزنید.

مشغول شدیم و دو رج بافتیم ؛ اون هم بدون استفاده از پود!!! آقو یعنی وقتی پسر عموم اومد و کار رو دید خیلی خاطرم رو میخواست که کتکم نزد!!! فکر کنم چندین ساعت وقت صرف کرد تا خرابکاری ما رو حذف کنه.


-         غذا دادن به گوسفندان

در اون روستا کیفیت یونجه ها بسیار عالی بود. آب بسیار زیادی که از طریق چاهها بدست می اومد در کنار بارشهای مناسب و فراوان آسمانی ، روستای ما رو بسیار سرسبز و خرّم کرده بود (الان هم تقریبا" همینطوره). تمام اهالی روستا هر کدوم چند رأس گوسفند (و از نژادی خاص) داشتند. این گوسفندان رو از بهار تا پاییز با استفاده از یونجه که به وفور در باغات و بین درختان کشت میشد تغذیه و اصطلاحا" پروار میکردند. پاییز چند تا گوسفند رو ذبح و گوشت اونها رو به قطعات خورشتی ریز میکردند. این گوشت بدون استفاده از روغن اضافه و فقط با روغن و چربی خود گوشت پخته میشد و بهش نمک میزدند. وقتی کار پخت تموم میشد ، روغن سفت میشد (اصطلاحا" میماسید). این گوشتهای پخته شده که بهش قورمه میگفتند رو در ظرفهایی میریختند و در خای خنک نگهداری و در طول پاییز و زمستان ازش استفاده میکردند ؛ بدون اینکه کمترین تغییر طعم و یا خرابی داشته باشه.

آش مخصوص بلغور شیر که در فصول سرد با استفاده از همین گوشتهای قورمه پخته میشد اونقدر خوشمزه بود که مشابهی برای اون نمیتونم مثال بزنم. من درو کردن یونجه رو بلد نبود و البته دوست هم نداشتم اما غذا دادن به گوسفندان رو دوست داشتم و وقتی میدیدم گوسفندان با چه اشتیاقی یونجه میخوردند خیلی خوشم میومد (البته بدبختها نمیدونستند هر چی بیشتر بخورند و زودتر پروار بشن ، سرشون زودتر زیر تیغ خواهد رفت. این خاصیت دل بستن به دنیاست....)


-         شب نشینی در زیر آسمون پر ستاره

در سالهای اول دهه 50 هنوز روستا برق نداشت. با اینکه برق یه نعمت بزرگه و خیلی برای زندگی لازم و مفید ، اما امروز حسرت تاریکیهای اون دوران رو میخورم که دنیا دنیا آرامش به همراه داشت. روشنایی شبانه با چراغهای نفت سوز (فانوس و چراغ زنبوری) تامین میشد و برای صرفه جویی در مصرف نفت ، این چراغها خیلی زود خاموش میشدند و دیگه ما میموندیم و آسمون پر ستاره ی شبهای تابستون.

توی ایوان خونه ها که مشرف به حیاطهای بزرگ روستایی بود دراز میکشیدیم و با بقیه بچه ها شهابها رو میشمردیم.


-         آب تنی یواشکی در حوضچه ی مکینه.

اینکار مخصوص بعد از ظهر بود. لباسهامون رو درمیاوردیم و میپردیم توی حوضچه آب مکینه که آبش خیلی سرد بود. خیلی از لباسها فاصله نمیگیرفتیم چون هر آن ممکن بود مسئول چاه بیاد و ما باید به سرعت فرار میکردیم!!


روزهای بیاد موندنی در اون دوران برام رقم خورد. تفریحاتمون دنیا دنیا با تفریحات بچه های امروزی فاصله و فرق داشت. شاید انس و علاقه ام به طبیعت نشأت گرفته از همون بازیهای دوران کودکی و محیطی باشه که در اون رشد و نمو کردم.


دیشب کارهای مربوط به روشنایی گلخونه جدید رو به آخر رسوندم. با اینکه تخصصی در برقکاری ندارم اما انصافا" اینکار رو خیلی خوب و زیبا انجام دادم. از لامپهای LED 12 ولت خطی استفاده و 13 تا از اونها رو طوری روی چوبها نصب کردم که در نگاه اول اصلا" در دید نیستند و مزاحمت بصری ندارند. سیم کشی مربوط به لامپها رو هم طوری انجام دادم که سیمها خیلی خیلی کم دیده میشن. اینکار کمک میکنه تا حس آلاچیقی و سنتی گلخونه بیشتر حفظ بشه. دیشب پس از اتمام کار ، برق رو وصل کردم.... خیلی زیبا شد..... خدا رو شکر. الحمدلله رب العالمین

شاید تا آخر هفته کارهای باقیمونده هم به اتمام برسه و بتونم اولین عکسها از نتیجه کار و نمای گلخونه رو ارائه کنم.

/ 0 نظر / 72 بازدید