یادداشت 12 تیر 1394 - یاد باد آن روزگاران ؛ یاد باد....

نیمه­ی دهه 60 بود که سرسپرده شدم و حال و روز خوشی داشتم ؛ شور جوانی بود و سودای شیدایی. همنشین بزرگی شدم که دنیای دیگری رو به ما نشون میداد و وصف میکرد. امروز بشدت در حسرت اون روزها و شبها هستم. پیر ما اشعار مولانا رو میخوند ؛ اشعاری که ورد زبون ما هم میشد. هر چند ایشون این اشعار رو درک میکرد و با تمام وجود اونها رو میخوند ولی ما فقط میخوندیم..... حکایت ما حکایت وصف العیش بود اما تا همین اندازه هم برامون لذتبخش بود ؛ اساسی

 

کار من اینست که کاریم نیست

عاشقم از عشق تو عاریم نیست

تا که مرا شیر غمت صید کرد

جز که همین شیر شکاریم نیست

در تک این بحر چه خوش گوهری

که مثل موج قراریم نیست

بر لب بحر تو مقیمم مقیم

مست لبم گر چه کناریم نیست

وقف کنم اشکم خود بر میت

کز می تو هیچ خماریم نیست

می‌رسدم باده تو ز آسمان

منت هر شیره فشاریم نیست

باده‌ات از کوه سکونت برد

عیب مکن زان که وقاریم نیست

ملک جهان گیرم چون آفتاب

گر چه سپاهی و سواریم نیست

می‌کشم از مصر شکر سوی روم

گر چه شتربان و قطاریم نیست

گر چه ندارم به جهان سروری

دردسر بیهده باریم نیست

بر سر کوی تو مرا خانه گیر

کز سر کوی تو گذاریم نیست

همچو شکر با گلت آمیختم

نیست عجب گر سر خاریم نیست

قطب جهانی همه را رو به توست

جز که به گرد تو دواریم نیست

خویش من آنست که از عشق زاد

خوشتر از این خویش و تباریم نیست

چیست فزون از دو جهان شهر عشق

بهتر از این شهر و دیاریم نیست

گر ننگارم سخنی بعد از این

نیست از آن رو که نگاریم نیست

 

شیر خدا بند گسستن گرفت

ساقی جان شیشه شکستن گرفت

دزد دلم گشت گرفتار یار

دزد مرا دست ببستن گرفت

دوش چه شب بود که در نیم شب

برق ز رخسار تو جستن گرفت

عشق تو آورد شراب و کباب

عقل به یک گوشه نشستن گرفت

ساغر می قهقهه آغاز کرد

خابیه خونابه گرستن گرفت

در دل خم باده چو انداخت تیر

بال و پر غصه گسستن گرفت

پیر خرد دید که سرده توی

دست ز مستان تو شستن گرفت

طفل دلم را به کرم شیر ده

چون سر پستان تو جستن گرفت

جان من از شیر تو شد شیرگیر

وز سگی نفس برستن گرفت

ساقی باقی چو به جان باده داد

عمر ابد یافت و بزستن گرفت

بیش مگو راز که دلبر به خشم

جانب من کژ نگرستن گرفت

 

مرغ دلم باز پریدن گرفت

طوطی جان قند چریدن گرفت

اشتر دیوانه سرمست من

سلسله عقل دریدن گرفت

جرعه آن باده بی‌زینهار

بر سر و بر دیده دویدن گرفت

شیر نظر با سگ اصحاب کهف

خون مرا باز خوریدن گرفت

باز در این جوی روان گشت آب

بر لب جو سبزه دمیدن گرفت

باد صبا باز وزان شد به باغ

بر گل و گلزار وزیدن گرفت

عشق فروشید به عیبی مرا

سوخت دلش بازخریدن گرفت

راند مرا رحمتش آمد بخواند

جانب ما خوش نگریدن گرفت

دشمن من دید که با دوستم

او ز حسد دست گزیدن گرفت

دل برهید از دغل روزگار

در بغل عشق خزیدن گرفت

ابروی غماز اشارت کنان

جانب آن چشم خمیدن گرفت

عشق چو دل را به سوی خویش خواند

دل ز همه خلق رمیدن گرفت

خلق عصااند عصا را فکند

قبضه هر کور که دیدن گرفت

خلق چو شیرند رها کرد شیر

طفل که او لوت کشیدن گرفت

روح چو بازیست که پران شود

کز سوی شه طبل شنیدن گرفت

بس کن زیرا که حجاب سخن

پرده به گرد تو تنیدن گرفت

 

باز به بط گفت که صحرا خوشست

گفت شبت خوش که مرا جا خوشست

سر بنهم من که مرا سر خوشست

راه تو پیما که سرت ناخوشست

گر چه که تاریک بود مسکنم

در نظر یوسف زیبا خوشست

دوست چو در چاه بود چه خوشست

دوست چو بالاست به بالا خوشست

در بن دریا به تک آب تلخ

در طلب گوهر رعنا خوشست

بلبل نالنده به گلشن به دشت

طوطی گوینده شکرخا خوشست

تابش تسبیح فرشته‌ست و روح

کاین فلک نادره مینا خوشست

چونک خدا روفت دلت را ز حرص

رو به دل آور دل یکتا خوشست

از تو چو انداخت خدا رنج کار

رو به تماشا که تماشا خوشست

گفت تماشای جهان عکس ماست

هم بر ما باش که با ما خوشست

عکس در آیینه اگر چه نکوست

لیک خود آن صورت احیا خوشست

زردی رو عکس رخ احمرست

بگذر از این عکس که حمرا خوشست

نور خدایی‌ست که ذرات را

رقص کنان بی‌سر و بی‌پا خوشست

رقص در این نور خرد کن کز او

تحت ثری تا به ثریا خوشست

ذره شدی بازمرو که مشو

صبر و وفا کن که وفاها خوشست

بس کن چون دیده ببین و مگو

دیده مجو دیده بینا خوشست

مفخر تبریز شهم شمس دین

با همه فرخنده و تنها خوشست

/ 0 نظر / 45 بازدید