آرام بخواب عزیز دلم.....

محسن جان ؛

 

یادت هست عمو جان هر وقت می اومدی اصفهان یا همه با هم میرفتیم شمال ، تو با پسرعموهات تا پاسی از نیمه شب بیدار می موندین و صحبت و شوخی مبکردین و برای همین صبح خیلی دیر از خواب بیدار میشدین؟


weblog4816.jpg

 

یادت هست می اومدم شونه هات رو تکون میدادم و اونقدر محسن محسن میگفتم تا از خواب بیدارت کنم؟

 

عمو جانم ؛

 

عصر سه شنبه خاک عالم به سرم شد وقتی که من باز هم شونه های تو رو تکون میدادم اما یکی بالای سرت ایستاده بود و داشت تلقین میخوند و مردم هم دور ما حلقه زده بودند و گریه میکردند....


یکی داشت برات تلقین میخوند اما من وقتی شونه ات رو تکون میدام داشتم مثل همیشه میگفتم محسن جان بیدار شو عمو.... بیدار شو همه منتظر بلند شدن تو هستند..... ولی چه سود از این تمنای بی حاصل..... بدن نازنینت سرد شده بود و برای همیشه بخواب رفته بودی....

 

بخواب ؛ آرام بخواب عزیز دلم...

 

برات دعا میکنم تا انشاءالله با حضرت علی اکبر امام حسین علیه السلام و حضرت قاسم ابن الحسن المجتبی علیه السلام محشور و همنشین باشی. تو هم دعا کن و از خدا بخواه تا به همه ی ما بویژه پدر و مادر و خواهرت صبر و بردباری عطا کنه.

/ 0 نظر / 104 بازدید