بازیهای روزگار

در ایام طفولیتم ( 3 یا 4 سالگی ) یه روز با دوستام بازی می کردم. با آجر یه چهار دیواری ساخته بودیم و یه جارو رو هم به عنوان گنج اونجا قرار دادیم. من و پسر دائی مادرم توی این چهار دیواری خودمون رو بخواب زده بودیم و قرار بود یکی دیگه از دوستانمون ( دختر بچه ای به نام پروین ) بیاد و اون گنج رو بدزده و ما هم بریم تعقیبشون و باقی ماجرا. وقتی پروین اومد جارو رو برداره ، بدنش خورد به اون دیوار آجری و ناگهان آجرها از هر چهار طرف ریخت روی سر من. سرم شکست و یادمه که خون از سرم فوران میکرد ؛ بطوریکه مشتم از خون پر میشد. چند قدم دویدم و در همون حال وقتی مادر پروین رو دیدم با گریه بهش گفتم " ببین پروین چیکارم کرده ". بخاطر خونریزی زیاد ، بیهوش شدم. وقتی بهوش اومدم ، دکتر داشت سرم رو بخیه میکرد. اون بازی کودکانه ، در اون لحظه اونقدر برام واقعی و مهیج بود که بدون اینکه متوجه باشم ، داشتم جوونم رو بابت این بازی که رنگ واقعیت بخودش گرفته بود میدادم. اما حالا نیاز ندارم که کسی بهم بگه اون فقط یه بازی بود و بس. خودم متوجه این موضوع شدم.....

 

در اوایل دوره ی جوانی که در تهران بودم ، در یه واحد فرهنگی عضویت داشتم. من و تعدادی از برو بچه های همفکرم ، با تعداد دیگری از دوستانمون اختلاف نظر داشتیم. بحثها و درگیریهای لفظی خیلی جدی بینمون پیش می اومد. یکی از بزرگان اون واحد فرهنگی شخصی بود به نام مهدی که بهش " مهدی حزب الله " میگفتند. منش و رفتار فوق العاده ای داشت و تمامی اهل محله ( از همه ی تیپها و طیفها ) به ایشون احترام میگذاشتند. این آقا مهدی در دوران جنگ تحمیلی مفقودالاثر شد و تا جایی که خبر دارم ، هنوز پیکر مطهرش پیدا نشده. یه روز با هیجان و احساسات خیلی زیاد ، داشتم در مورد اون اختلاف نظرهایی که بین من و دوستام بوجود اومده بود با آقا مهدی صحبت میکردم. پس از پایان حرفهام از ایشون پرسیدم به نظر شما حق با کدام یک از ماست؟ ایشون در حال رنگ زدن و نقاشی یک در بودند. خیلی آروم و شمرده به من گفت " علیرضا ؛ اینها همش بازیه ". گفتم آقا مهدی بازی کدومه؟ همه ی ما توی این موضوع خیلی جدی هستیم و رو در روی هم صف کشیدیم. آقا مهدی گفت " بله. الان همه ی این رویدادها برای شما رنگ واقعیت داره. اما چند سال دیگه که بزرگتر شدی و به گذشته فکر کردی متوجه میشی که من چی میگم". گفتم یعنی ما الکی داریم وقتمون رو تلف میکنیم؟ گفت " نه. این بازیها ، شخصیت شماها رو شکل میده و یاد میگیرین که در آینده چگونه رفتار کنید. اما همیشه این نکته یادتون باشه که اینها همش بازیه و واقعیت زندگی چیز دیگه ای است" . از این موضوع بیش از 20 سال میگذره. من توی این سن و سال ، متوجه حرفهای آقا مهدی شدم.

  

زندگی ما آدما ، مجموعه ای از بازیهای گوناگونه. هر کدوم از این بازیها یه جور ما رو بخودش مشغول میکنه.  بدون این بازیها ، شاید زندگی معنا و لطفی نداشته باشه. توی این بازیها شخصیت و آرزوهامون شکل میگیره. با جدیت در بازی ، روی محیط اطرافمون تاثیر میذاریم و تاثیر میگیریم. به نظر من همه ی اینها خوبه ، اما یه نکته مهم هست که باید یادمون باشه. همون چیزی که آقا مهدی حزب الله گفت. اینها همهش بازیه و واقعیت زندگی چیز دیگری است.

دیر یا زود ، هر کسی متوجه میشه که چه بازی رو به پایان رسونده و کدوم بازی جدید رو شروع کرده. همه ی آدما حداقل یکبار در عمرشون متوجه میشن که این روزگار مجموعه ای از بازیهاست ؛ و اون زمانیه که میخواند این دنیا رو پشت سر بزارن. اگر تعداد دفعاتی که متوجه این مهم میشیم زیاد باشه و در طول حیاتمون متوجه باشیم که بسیاری از مشغولیتهای ما ، درگیر بودن در بازیهاست ، زندگیمون یه حال دیگه میشه

شاید راحتتر و شاید سختتر....... 

/ 11 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتا

طاها

سلام . خواستم روز نجوم رو تبریک بگم ( می دونم که چند روزیه که گذشته و من خجالت زده [خجالت] از شما درسای زیادی گرفتم و این یکی هم یکی از بزرگ تریناشه نمیدونم کی بازی دنیا و روزگارش واسه من و امثال من تموم میشه ولی واقعا عجب بازی ایه این روزگار ! موفق و پیروز باشین

تبصره 3و4و5و6و7و8و....

گاه دشمن. گاهی دوست. بازیهامان دو روست.

علیرضا مهرانی

سلام به مهتا. فکر میکنم اون پیام خصوصی رو هم شما برام فرستاده بودین. از توجه شما بسیار ممنونم. من از کسی ناراحت یا عصبانی نبودم. بعضی وقتها یه نموره احساس دلتنگی میکنم. اون نوشته هم برام مفید بود ، هر چند که قابل اون حرفا نبودم.

علیرضا مهرانی

سلام به طاها. من هم روز و هفته ی نجوم رو به شما تبریک عرض میکنم. خیلی جالبه که آسمون ، به راحتی آب خوردن افرادی رو از شهرها و کشورهای مختلف گرد هم میاره و بین اونها دوستی برقرار میکنه. به داشتن دوستانی نجومی و آسمونی ، افتخار میکنم. پاینده باشی دوست عزیز آسمونی

علیرضا مهرانی

سلام به نویسنده ی تبصره ها. بله ، قبول دارم. دو رنگیها و دوروئیها هم بخشی از واقعیت بازیهاست. منتهی باید دقت داشت که یه موقع این دوروئی و دو رنگی واقعا" وجود داره ولی یه موقع تنها یک تصور ذهنی خود ماست که به اون رنگ و لباس واقعیت میدیم. شاید شما هم پنجره های خودنه های قدیمی رو دیده باشید که در اونها ، از شیشه های رنگی مختلف استفاده شده. وقتی خورشید میتابه ، بیننده ای که از پشت این شیشه های قرار داشته باشه خورشید رو رنگارنگ میبینه. این موضوع ربطی به خورشید نداره ، بلکه این شیشه ها هستند که چند رنگی رو باعث شدند. شاید اگر کمی ( فقط کمی ) لای پنجره رو باز کنیم ، همه چیز برامون روشن و هویدا بشه. به هر صورت ، از توجه شما متشکرم.

علیرضا مهرانی

طاهای عزیز ، یه نکته ی دیگه هم میخوام اضافه کنم. بازیهای زندگی هرگز تموم شدنی نیست. پایان هر بازی ، شروع یه بازی جدید خواهد بود. انسانها هم محکوم به وارد شدن به این بازیها هستند. مهم اینه که بتونیم در این بازیها ، راه رسیدن به واقعیتها رو هم پیدا کنیم. در قرآن ، به مومنین وعده ی بهشت داده شده و توصیفاتی هم در مورد اون اومده. اما شاید با من هم عقیده باشید که اینگونه نعمتها ( رودهای شیر و عسل و سیبهای آنچنانی و ..... ) و یا آنگونه عذابها ( مار های عظیم و آتش سیاه و ..... ) مقصود نهایی از ، انسان بودن انسان ،‌ نیست. حقیقت دیگری در پس این پرده نهفته است.

علیرضا مهرانی

شاعر گرانمایه و عارف واصل ، مرحوم فواد کرمانی سروده است : در پس دیوار حسن ،‌جان تو را گلشنی است جانب آن گلشنت ،‌از ره دل روزنی است رو در دل زن ، که دل ، جان تو را مامنی است سوی گلستان عشق ، جز ره دل ، راه نیست آنکه دلش را ز غیب ، روزنه ی روشنی است گلشن دنیا بر او ، هست چو زندان تار رب تو در غیب توست ، دیده ی دل باز کن با دل هم نفس را ، همدم و همراز کن زاده ی عیسی تویی ، معجزه آغاز کن مرده ی خود را نخست ، زنده به اعجاز کن پس به سر مردگان بگذر و آواز کن تا به ندایت ز خاک ، مرده برآید هزار

علیرضا مهرانی

اگر به راز و رمز بازیها دنیا پی ببریم و از گذرگاه این بازیها به واقعیت برسیم ، آنوقت حضورمان در بازیهای دنیا ، دیگر دنیایی نیست بلکه خدایی است. دعا کنید همه ( بنده رو هم فراموش نکنید ) بتونیم این موضوع مهم رو درک و د راون مسیر حرکت کنیم. تفاوت زیادی بین بیان یک موضوع با درک اون و بین درکش تا پذیرشش و بین پذیرشش تا عمل کردن به اون هست.....

بابک

سلام ما همیشه از مطالب و عکسهای زیبای شما استفاده می کنیم و لذت می بریم. ارزوی سلامتی و توفیق بیشتر برایتان دارم برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال. بنگر که چگونه می افتی چون برگی زرد یا سیبی سرخ