یادداشت 21 شهریور 1397

دیشب خواب دیدم در جمعی هستم که همگی از همکارانم و دوستان اداری بودند اما چهره هایی که میدیدم همانند همکاران امروزم نبودند. آدمهای دیگری بودند اما میدونستم همکارم هستند. فقط یک چهره ی آشنا در اون جمع حضور داشت.


در عالم خواب میدونستم که تقریبا" تمامی اونها در مورد من قضاوتهای نابجا و بدگویی داشته اند و در موارد متعددی مانع انجام برنامه هام شده بودند. لحظه ای که در خواب برام در حال نمایش بود ، آخرین لحظات حضورم در جمع اونها بود و بنا بود خداحافظی کنم.


آماده ی خداحافظی شده بودم که کسی یه پلاستیک مواد خوراکی سوغاتی برام آورد و اون رو داد دستم. اقلام داخل پلاستیک به مقدار زیادی نبود اما بسیار ویژه و استثنائی بودند. مثلا" یادم است که توت خشکهایی در اون پلاستیک بود که 6-5 سانتی متر بلندی داشت و بسیار سفید بودند. قبل از اینکه به درون پلاستیک نگاه بندازم تصمیم گرفتم محتویات اون رو بین جمع حاضر توزیع کنم. همه از دیدن اون اقلام با کیفیت متعجب شده بودند چرا که کیفیت این اقلام طوری بود که به اندازه یه وعده غذا میتونست عمل کنه. به هر کسی که اونجا بود تعارف کردم و هر کسی یه دونه از اون خوراکیها برداشت. وقتی به آخرین نفر هم خوراکی دادم محتویات پلاستیک تمام شد. کسی که اون سوغات رو برام آورده بود گفت چرا یکی برای خودت بر نداشتی؟ گفتم دیدن رضایت و خوشحالی در چهره ی اطرافیانم من رو بیشتر خوشحال میکنه تا خوردن این خوراکیها.


همه ی حضار خوشحال بودند. وقت خداحافظی رسید. شروع به صحبت کردم. گلایه هام رو از تک تک حضار خیلی شفاف و واضح اما بسیار محترمانه و مؤدبانه بیان کردم و دلیل برخی رفتارهام رو براشون توضیح دادم. به اونها گفتم که همیشه برام مهم بودند و دوستشون داشتم اما اونها دچار سوءبرداشت شده اند و برعکس عمل کردند.


سکوتی توأم با پشیمانی جمع رو فرا گرفت. وقت رفتن بود. با یکی یکی اونها در حالی خداحافظی کردم که تغییر در نگرش اونها رو حس میکردم. با حال خوشی از جمع بیرون اومدم چرا که هم حرفم رو زده بودم و هم آخرین لحظات این آخرین دیدار در فضایی بسیار دوستانه و بدور از کدورت و ناراحتی رقم خورد و با تاثیری بسیار مثبت از اون جمع جدا شدم.


.... اما در دل خودم متاسف بودم برای روزهایی که میتونست با تعامل بیشتر و تفکر مثبت اونها ، سازنده تر باشه ولی به برداشتهای سطحی ، قضاوت بر مبنای اطلاعات ناقص و عمل بر اساس تصورات واهی گذشت.....


دقایقی قبل از اذان صبح از خواب بیدار شدم و مدتی رو در مورد این خواب فکر کردم....

/ 0 نظر / 67 بازدید